
شعر نخست :
امام رضا ع
ذکر پابوس شما از لب باران میریخت
ابر هم زیر قدمهای شما جان میریخت
هر چه درد است به اميد دوا آمده بود
از کفِ دست دعای همه درمان میریخت
عطر در عطر در ایوان حرم میپیچید
بر سر دوش همه زلف پریشان میریخت
نور در آینه های حرمت گل میکاشت
از نگاه در و دیوار گلستان میریخت
روی انگشت همه شوق دعا پر میزد
از ضریح دلتان آیه ی احسان میریخت
چشم در قاب مفاتیح تو را خط میبُرد
روی اسلیمی لب نام تو طوفان میریخت
بس که در کوچه ی دیدار غریب آمده بود
در شبستان حرم شام غریبان میریخت
روز بر قامت خورشید فلک ، شب در ماه
نور از چشمه ی خورشید خراسان میریخت
شعر دوم :
حضرت زینب س
کیست این بانو که خلقی واله و شیدای اوست؟
گرمی بازار عشق از گرمی سودای اوست
کیست این بانو که دین را او مسخّر کرده است
کشور قرآن مصون از همت والای اوست
فاش گویم زینب است این پاره ی قلب بتول
زینب است این کآسمانها فرش زیر پای اوست
مریم و سارا و هاجر بر در دارالسرور
روز محشر هر سه تن محتاج یک ایمای اوست
زینبی را در فصاحت آنکه هنگام سخن
عالمی سوزان همه از نطق آتش زای اوست
کربلا دارد نوا هر لحظه از بهر حسین
چون نکو بینی نوای یاحسین از نای اوست
کوفه را ویرانه گر بینی و درهم ریخته
این ز تاثیر فغان و ناله و غوغای اوست
شعر سوم :
حضرت زهرا س
توان واژه کجا و مدیح گفتن او
قلم قناری گنگی است در سرودن او
کشاندنش به صحاری شعر ممکن نیست
کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او
چه دختری که پدر پشت بوسهها می دید
کلید گلشن فردوس را به گردن او
چه همسری که برای علی به حظ حضور
طلوع باور معراج داشت دیدن او
چه مادری که به تفسیر روز عاشورا
حریم مدرسه ی کربلاست دامن او
بمیرم آن همه احساس بی تعلق را
که بار پیرهنی را نمیکشد تن او
دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد
حیا چه میکشد از چلچراغ شیون او
از آن ز دیده ی ما در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتاب مدفن او
شعر چهارم :
بس که نی در نینوا افتاده است
نایی دشت از نوا افتاده است
نالهها در پردهای از نقش خون
میکشد دل را به صحرای جنون
روی صحرایی که خواب لالههاست
آفتابی داغتر از نالههاست
لاله در دشتی که توفانی شده است
آسمان در آسمان فانی شده است
هر چه در دست دعا سجاده است
زیر تیغ آفتاب افتاده است
در تموزی سرخ همرنگ عطش
آیهها افتاده در چنگ عطش
بر ردای عشق، چاک افتاده است
آسمان در هرم خاک افتاده است
از کدامین شاخه این گلهای پاک
ای مردم خفته در آغوش خاک
راستی راه دل هامون کجاست ؟
ای دجله چشمه ی این خون کجاست ؟
کیست تا بشناسد این آیات را؟
یا بخواند دفتر مرآت را؟
از غبار راه میآید دلی
دل نه ، دریایی کنار ساحلی
اینکه میگوید سفیر کبریاست
با نگاه این شهیدان آشناست
میشناسد قامت خورشید را
مشتری را، ماه را، ناهید را
میشناسد عشق را در خواب سرخ
ماه را در کوچه ی مهتاب سرخ
بشنود از کوهها فریاد را
انعکاس ناله ی سجاد را
ماه را پشت محاقی غرق سرخ
آفتابی بی حضور فرق سرخ
غنچه ی نازی که اینجا خفته است
زخم را پشت تبسم گفته است
اینکه اینجا همچو گل پرپر شده ست
با شمیم خاک همبستر شده ست
چشم او چشم و چراغ احمد است
اکبر است این، عطر باغ سرمد است
آن طرفتر در دل غمنالهها
قاسم افتاده میان لالهها
اینکه اینجا خفته در آغوش گل
چشم بسته بر لب خاموش گل
کیست؟ عبداللَّه پور مجتبی
مست مست از باده ی قالو بلی
بنگرد آیینه ی احساس را
پارههای پیکر عباس را
دستهای آشنا یاری کنید
با نگاه عشق همکاری کنید
تا که از این دشت برداریمشان
در حریر خاک بگذاریمشان
ای فراتر از نگاه عقلها
در غمت پیچیده آه عقلها
در دل آیینههای پاک تو
این نگاه ما و آن هم خاک تو
این نگاهت گرم تر از آفتاب
بر زمین خواهش ما هم بتاب
تا ببوسم خاک درِ درگاه تو را
طی کنم در زندگی راه تو را
واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،غلامرضا شكوهي،مثنوی،شعر دینی مذهبی آیینی،شعر درباره اهل بیت ع از،شعر با موضوع اهل بیت ع .





