ورود-ثبت نام

جز بی غمی، غمین نکند هیچ کس مرا

رهی معیری – غزلیات

شماره 8

جان غم پرور

جز بی غمی، غمین نکند هیچ کس مرا

در دل غمی که هست ، همین است و بس مرا

چون خاک پست گشتم و از بخت بد هنوز

بر پای بوس او نبود دسترس مرا

بودم هوس ، که کشته شوم زیر تیغ دوست

دردا که او نکشت و کشد  این هوس مرا

آن پر شکسته مرغ اسیرم که فصل گل

صیاد غم، فکند به کنج قفس مرا

آتش دگر به خرمن جانم چه می زنی ؟

ای برق فتنه ، یک نگه گرم بس مرا

تا رفتی از کنارم من ، ای شاه ملک دل

صف بسته است لشکر غم پیش و پس مرا

ای دوست ، روز و شب ز تو فریاد می کنم

با آنکه نیست غیر تو فریادرس مرا

دارم ز بی کسی به جهان شکرها که نیست

جز سوی خویش ، چشم امیدی به کس مرا

هر کس رهی ، به دهر طلبکار نعمتی است

جز دوست نیست از دو جهان ، ملتمس مرا

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.