
رهی معیری – غزلیات
شماره 23
جلوه ی نخستین
رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است
نشان قافله سالار عاشقان این است
مبین به چشم حقارت به خون دیده ی ما
که آبروی صراحی به اشک خونین است
ز آشنایی ما عمرها گذشت و هنوز
به دیده ی منت آن جلوه ی نخستین است
نداد بوسه و این با که می توان گفتن؟
که تلخکامی ما زآن دهان شیرین است
به رهنمایی عقل، از بلا چه پرهیزی؟
بلای جان تو این عقل مصلحت بین است
به روشنان چه بری شکوه از سیاهی بخت
که اختر فلکی نیز چون تو مسکین است
به غیر خون جگر نیست بی نصیبان را
زمانه را چه گنه چون نصیب ما این است
رهی ز لاله و گل نشکفد بهار مرا
بهار من، گل روی امیر و گلچین است