یافتم روشندلی از گریه های نیمشب

رهی معیری – غزلیات

شماره 18

ماجرای نیمشب

یافتم روشندلی از گریه های نیمشب

خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب‌

شاهد معنی که دل سرگشته از سودای اوست

جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب

در دل شب، دامن دولت به دست آمد مرا

گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب

دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست

تا دل درد آشنا، شد آشنای نیمشب

نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم

بوی آغوش تو آید از هوای نیمشب

نیست حالی در دل شاعر خیال انگیزتر

از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب

با امید وصل، از درد جدایی باک نیست

کاروان صبح آید از قفای نیمشب

همچو گل امشب رهی از پای تا سر گوش باش

تا سرایم قصه‌ای از ماجرای نیمشب

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها