ورود-ثبت نام

تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین تن من

رهی معیری – غزلیات

شماره 121

کوی رضا

تا دامن از من کشیدی ای سرو سیمین تن من

هر شب ز خونابه ی دل، پر گل بود دامن من

جانا رخم زرد خواهی، جانم پر از درد خواهی

دانم چه ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من

بنشین چو گل درکنارم، تا بشکفد گل ز خارم

ای روی تو لاله زارم، وی موی تو سوسن من

تا در دلم جا گرفتی، در سینه ماوا گرفتی

بوی گل و سوسن آید از چاک پیراهن من

ای جان و دل مسکن تو، خون گریم از رفتن تو

دست من و دامن تو، اشک غم و دامن من

من کیستم بی نوایی، با درد و غم آشنایی

هر لحظه گردد بلایی، چون سایه پیر امن من

قسمت اگر زهر اگر مُل، بالین اگر خار اگر گل

غمگین نباشم که باشد کوی رضا  مسکن من

گر باد صرصر غباری ، انگیزد از هر کناری

گرد کدورت نگیرد آیینه ی روشن من

تا عشق و رندیست کیشم یکسان بود نوش و نیشم

من دشمن جان خویشم گر او بود دشمن من

ملک جهان تنگنایی، با عرصه ی همت ما

خلد برین خارزاری با ساحت گلشن من

ای گریه ، دل را صفا ده، رنگی به رخسار ما ده

خاکم به باد فنا ده، ای سیل بنیان کن من

وی مرغ شب همرهی کن، زاری به حال رهی کن

تا بر دلم رحمت آرد صیاد صید افکن من

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها