قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ی / ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری

به این پست امتیاز بدهید

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری

وز شور خویش بر من شوریده ننگری

بر چهره نزار تو صفرای دلبری است

تا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری

ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی

نی نی دلا کز آتش و از باد برتری

ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان

خورشیدوار پرده اسرار می دری

جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری

نه چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری

غافل بدم از آن که تو مجموع نیستی

مشغول بود فکر به ایمان و کافری

ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست

هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری

ای دل تو کل کونی و بیرون ز هر دو کون

ای جمله چیزهای تو از چیزها بری

ای روت پشت عالم در روی من نگر

تا از رخ مزعفر من زعفران بری

طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان

با صد هزار غم که نهانند چون پری

سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام

واندر جزیره ای که نه خشکی است و نه تری

بس درد هجر یار به پایان نمی رسد

چون بی حدست حسن ز جانش به دلبری

 

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*