نسیم عشق شمس الدین وزیدی
بتو بوی جگر در چین رسیدی
تو را بر روی دل زان بوی عشقش
هزاران گلشن سودا دمیدی
به سودای جمال گلشن تو
روانها پا برهنه می دویدی
در آن ره کو دویدی هر زمانی
به هر منزل شراب نو چشیدی
گرفتی بال و پرش در چشیدن
بسی قوت که تا او خوش پریدی
در آن منزل که زان شربت نبودی
ندانستی همو که می مکیدی
که هم او محرم بود و نبودی
چو مرغ نیم بسمل می طپیدی
ولیکن از درون آن طپیدن
درون جان او لذت مزیدی
چنانکه از خلوت لذت پذیره
در آن آگه نباشد چون تنیدی
از آن لذت سراییدی سرودی
که آن را حیله جان او شنیدی
چه بشنیدی شدی او سوی تبریز
بدادی جان و دل عشقش خریدی