ز شمس الدین دلا بس دور دوری
ز دوری گوی همچون نفخ صوری
چو بودت می نگیرد در غم او
تو دیوی گرچه خود مانند حوری
ایا رخسار حسرت آر هر نور
عنین باشم که من گویم که نوری
ولیکن نو را چون رخ نمایی
درون نورها تو عید و سوری
ایا ای دل تو پیش آن سلیمان
میان بسته به خدمت همچو موری
چو دیدم روی او را گفتم این کیست
دلم از اندرون گفتا که کوری
دل من همچو موسی کلیم است
و یا تبریز تو مانند طوری
که او شیر حق ست اندر شکاری
تو مقبل بوده ای کور تو کوری
ازین بس چون شکار شیر گشتی
فراغت یافته از زرد زوری
به غفلت هست خفته بی خبر تو
به زیر سایه اش اندر حضوری
به ناگه ولوله بزمش بر آید
ز شر و شور بزمش تو بشوری
می نو ریز می گوید به خنده
که ای هشیار ازین سو بوزیوری
چو رفتی هر دو دست از عقل خود شو
که از عقل و خرد زان پس تو عوری