الا یا صاحب الذار رایت الحسن فی الجاری
فاوقد بیننا ناراً لیطفی نوره ناری
چو من تازی همی گویم بکوشم پارسی گویی
مگر بدخمدتی کردم که رو این سو نمی آری
نکردم جرم ای مه رو ولی انعام عام او
به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی
به نوبت روی بنماید به هندوی بقر خواری
غلام رومی اش شادی غلام زنگیش انده
دمی این را دمی آن را دهد فرمان سالاری
همه روی زمین در ره حریف آفتاب و مه
به شب پشت زمین روشن نه بدروی زمین تاری
شب این روز آن باشد فراق آن وصال این
قدح در دور میگردد ز صحت ها و بیماری
گرت نبود شبی آبی ببر گندم ازین طاعون
که بسیار آسیا بینی که نبود جای او جاری
چو من قشری سخن گفتم بگو جعفر دو مغزش را
که تا دریا بیاموزد در افشانی و در باری