قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار علی اشتری

اشعار علی اشتری

شعر نخست :

 

همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست

محرمی تا ز من آرد به تو پیغام کجاست؟

حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم

لب یار ار ندهد دست ، لب جام کجاست؟

باده گلرنگ و چمن خرم و سبز و من و چنگ

هر دو در ناله که آن سرو گل اندام کجاست؟

طمع صبح ندارم ز شب تیره ی هجر

ماهتابی که برآید ز لب بام کجاست؟

گر به روی تو برآشفت دلم دوش مرنج

بحر را پیش مه چارده آرام کجاست؟

کام خسرو نشدی همچو تو شیرین ” فرهاد ”

در ره عشق نگر پخته کجا خام کجاست؟


شعر دوم :

 

گر چه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک

یک دم ای آرام جان ! بنشین به دامانم چو اشک

تا به خاک تیره غلتم  یا به دامان گلی

بر خود از این بازی تقدیر لرزانم چو اشک

مردم چشم مرا مانند مردم لاجرم

من هم از این تیره دل مردم ، گریزانم چو اشک

گر به چشمی بوسه دادم یا به رخساری چه سود ؟

کاین زمان با حسرتی در خاک غلتانم چو اشک

بر دلی گر می نشینم بی ثباتم همچو آه

ور به چشمی جای گیرم ، باز لغزانم چو اشک

سوز پنهان درون است این که پیدا می شود

گه به لبهایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک

 


شعر سوم :

 

رفتی ز پیش دیده و بر جان نشسته ای

در خاطرم چو اشک به دامان نشسته ای

از ما چه دیده ای که به صد سوز همچو شمع

خندان میان بزم حریفان نشسته ای

بر چشم غیر اگر بنشستی به دلبری

اندیشه کن چو اشک که لرزان نشسته ای

ای غم اگرچه عهد  تو بشکسته ام به می

نازم تو را که بر سر پیمان نشسته ای

ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پا

بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،علي اشتري،متخلص به فرهاد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code