قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار عبرت نایینی

اشعار عبرت نایینی

شعر نخست :

 

چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست

عالم همه آيات خدا هست و خدا نيست

ما پرتو حقيم و نه اوييم و هموييم

چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست

در آينه بينيد اگر صورت خود را

آن صورت آيينه شما هست و شما نيست

هر جا نگرى جلوه‏گه شاهد غيبى است

او را نتوان گفت كجا هست و كجا نيست

اين نيستى هست‏ نما را به حقيقت

در ديده ی ما و تو بقا هست و بقا نيست

جان فلكى را چو رهيد از تن خاكى

گويند گروهى كه فنا هست و فنا نيست

هر حكم كه او خواست براند به سر ما

ما را گر از آن حكم رضا هست و رضا نيست

از جانب ما شكوه و جور از قبل دوست

چون نيک ببينيم روا هست و روا نيست

كو جرات گفتن كه عطا و كرم او

بر دشمن و بر دوست چرا هست و چرا نيست

درويش كه در كشور فقر است شهنشاه

پيش نظر خلق گدا هست و گدا نيست

بى‏مهرى و لطف از قبل يار به عبرت

از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست

 


شعر دوم :

 

آمد آن یار و سر اندر قدم انداختمش

بنشاندم ز وفا در بر و بنواختمش

سر سودا زده ام بار گران بود به دوش

تا سبک بار شوم در قدم انداختمش

هر دم آن بت به لباس دگری جلوه نمود

من به هر جلوه نظر کردم و بنشاختمش

گفت حال دل خونین تو بی من چون است

گفتم از آتش هجران تو بگداختمش

شاید ار دوست به حال دل من پردازد

که من از هرچه جز او بود بپرداختمش

فلک آن روز به پایم سر تسلیم نهاد

که ز ابروی تو شمشیر به سر آختمش


واژگان کلیدی:میرزا محمدعلی مصاحبی نایینی،عبرت نائینی،اشعار عبرت نایینی،نمونه شعر عبرت نایینی،شاعر عبرت نایینی،شعرهای عبرت نایینی،شعری از عبرت نایینی،یک شعر از عبرت نایینی،غزل غزلیات غزل های غزلی از عبرت نایینی،عبرت نايينی،اشعاری از دیوان عبرت نایینی،میرزا عبرت نایینی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code