گر ز رخسار شوی باغ و بهارم چه شود؟

صائب تبریزی- غزل شماره 3599

گر ز رخسار شوی باغ و بهارم چه شود؟

سبز اگر از تو شود بوتۀ خارم چه شود؟

پیش ازان دم که رود کار من از دست برون

گر تو بیرحم کنی چارۀ کارم چه شود؟

از تماشای تو از دل سیهی محرومم

صیقلی گر کنی آیینۀ تارم چه شود؟

غنچه از باده نگردد گل خمیازۀ من

اگر از بوسه کنی رفع خمارم چه شود؟

در گره می فتد از بند قبا رشته شوق

یک ته پیرهن آیی به کنارم چه شود؟

بعد عمری که به دلجویی من آمده ای

نشوی راهزن صبر و قرارم چه شود؟

چون نچیدم گلی از روی تو ایام حیات

اگر از چهره شوی شمع مزارم چه شود؟

کرد چون مرگ ز دامان تو دستم کوتاه

نکشی دامن خود گر ز غبارم چه شود؟

چون به خلوت ندهی راه من از ناز و غرور

نکنی دور اگر از راهگذارم چه شود؟

ماه نو بدر شد و پرتو خورشید بجاست

کامیاب از تو شود گر دل زارم چه شود؟

نیست چون لایق رخسار تو گلگونۀ من

دست رنگین کنی از خون شکارم چه شود؟

تا کنم خون به دل از حسرت دیدار ترا

گر کنی یک دو نفس آینه دارم چه شود؟

صائب از داغ سراپا شده ام چشم امید

شمع بالین شود آن لاله عذارم چه شود؟

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها