
صائب تبریزی- غزل شماره 2729
دیده روشن از فروغ آشنایی می شود
رزق چشم است آنچه صرف روشنایی می شود
هر که خاک نیستی در چشم خودبینی نریخت
گرچه در خلوت کند طاعت، ریایی می شود
نقش شیرین بست راه گفتگو بر کوهکن
سخت رویی سدّ راه آشنایی می شود
رشتۀ پیوند یاران را بریدن سهل نیست
چهرۀ برگ خزان زرد از جدایی می شود
این گشایشها که در بیگانگی من دیده ام
حیف از اوقاتی که صرف آشنایی می شود
می خورندش مردم کوتاه بین آخر به چشم
هر که چون مه فربه از نور گدایی می شود
ناخن تدبیر بیجا خون خود را می خورد
عقدۀ دل، باز از بی دست و پایی می شود
هر سرایی را چراغی هست صائب در جهان
خانه دل روشن از نور خدایی می شود