
شاطر عباس صبوحی قمی
غزل شماره 8
دلی که در خم زلف ، شانه میطلبد
چو طایری است که شب ، آشیانه میطلبد
ز شوق خال تو ، دل میتپد در آن خم زلف
حریص بین که به دام است و دانه میطلبد
دلم به خانه خرابی خویش میگرید
چو بهر زلف تو مشاطه شانه میطلبد
چو مفلسی است که خواهد ز ممسکی نعمت
کسی که راحتی از این زمانه میطلبد
هزار مرتبه بستی به روی من در و باز
دلم گشایش از این آستانه میطلبد