
شاطر عباس صبوحی قمی
غزل شماره 39
زلف از سنبل تر سر زده بر طرف جبین
کاکلت بسته صف از ملک حبش لشکر چین
در ختا و ختن ای خسرو خوبان جهان
چون تو شوخی نبود در همه ی چین و ماچین
لب من با لب تو نرد به بوسی میباخت
لب لشکر شکنت گفت که بردی بر چین
خواستم جوهر هندوی لبت برچینم
لب تو گفت بچین ، غمزه ی تو گفت مچین
من از این چین و مچین واله و شیدا چه کنم
سر زلف بت شکر شکنت برده ز چین
از گل روی صبوحی چه تمنا داری
غنچه این لحظه تو از باغ وصالش برچین