
شاطر عباس صبوحی قمی
غزل شماره 32
دو چشم مست تو خوش میکشند ناز از هم
نمیکنند دو بد مست احتراز از هم
شدی به خواب و به هم ریخت خیل مژگانت
گشای چشم و جدا کن سپاه ناز هم
میان ابرو و چشم تو فرق نتوان داد
بلا و فتنه ندارند امتیاز از هم
کس از زبان تو با ما سخن نمیگوید
چه نکتهایست که پوشند اهل راز از هم
شب فراق تو بگسیخت از کف مطرب
ز سوز سینه ی من پرده های ساز از هم
به باغ سرو و صنوبر چو قامتت دیدند
خجل شدند ز پستی دو سرفراز از هم
پری رخان چو گرفتار و درهمم خواهند
گره زنند به زلف و کنند باز از هم
تو در نماز جماعت مرو که میترسم
کشی امام و بپاشی صف نماز از هم
دلم به زلف تو مانند صعوه میماند
که اش به خشم بگیرد دو شاهباز از هم
تو بوسه از دو لبت دادی و صبوحی جان
به هیچ وجه نگشتیم بینیاز از هم