
سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب
شماره 15
گِل آلودهای راه مسجد گرفت
ز بخت نگون بود اندر شگفت
یکی زجر کردش که تبت یداک
مرو دامن آلوده بر جای پاک
مرا رقتی در دل آمد بر این
که پاک است و خرم ، بهشت برین
در آن جای پاکان امیدوار
گِل آلوده ی معصیت را چه کار؟
بهشت آن ستاند که طاعت برد
که را نقد باید ، بضاعت برد
مکن ، دامن از گرد زلّت بشوی
که ناگه ز بالا ببندند جوی
مگو مرغ دولت ز قیدم بجست
هنوزش سر رشته داری به دست
وگر دیر شد گرم رو باش و چُست
ز دیر آمدن غم ندارد درست
هنوزت اجل دست خواهش نبست
برآور به درگاه دادار دست
مخسب ای گنه کرده ی خفته ، خیز
به عذر گناه آب چشمی بریز
چو حکم ضرورت بود کآبروی
بریزند باری بر این خاک کوی
ور آبت نماند ، شفیع آر پیش
کسی را که هست آبروی از تو بیش
به قهر ار براند خدای از درم
روانِ بزرگان شفیع آورم