قالب وردپرس افزونه وردپرس

یکی سلطنترانِ صاحب شکوه

به این پست امتیاز بدهید

سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت

شماره 14

 

یکی سلطنترانِ صاحب شکوه

فرو خواست رفت آفتابش به کوه

به شیخی در آن بقعه ، کشور گذاشت

که در دوره قائم مقامی نداشت

چو خلوت نشین کوس دولت شنید

دگر ذوق در کنج خلوت ندید

چپ و راست لشکر کشیدن گرفت

دل پردلان زو رمیدن گرفت

چنان سخت بازو شد و تیز چنگ

که با جنگجویان طلب کرد جنگ

ز قوم پراکنده ، خلقی بکشت

دگر جمع گشتند و هم رای و پشت

چنان در حصارش کشیدند تنگ

که عاجز شد از تیرباران و سنگ

برِ نیکمردی فرستاد کس

که صعبم فرومانده ، فریاد رس

به همت مدد کن که شمشیر و تیر

نه در هر وَغائی بود دستگیر

چو بشنید عابد بخندید و گفت

چرا نیم نانی نخورد و نخفت ؟

ندانست قارون نعمت پرست

که گنج سلامت به کنج اندر است

کمال است در نفسِ مردِ کریم

گرش زر نباشد چه نقصان و بیم ؟

مپندار اگر سفله قارون شود

که طبع لئیمش دگرگون شود

وگر درنیابد کرم پیشه ، نان

نهادش توانگر بود همچنان

مروت زمین است و سرمایه زرع

بده کاصل خالی نماند ز فرع

خدایی که از خاک ، مردم کند

عجب باشد ار مردمی گم کند

ز نعمت نهادن بلندی مجوی

که ناخوش کند آب استاده ، بوی

به بخشندگی کوش کآب روان

به سیلش مدد می‌رسد زآسمان

گر از جاه و دولت بیفتد لئیم

دگر باره نادر شود مستقیم

وگر قیمتی گوهری ، غم مدار

که ضایع نگرداندت روزگار

کلوخ ار چه افتاده باشد به راه

نبینی که در وی کند کس نگاه

و گر خرده ای زر ز دندان گاز

بیفتد ، به شمعش بجویند باز

به در می‌کنند آبگینه ز سنگ

کجا ماند آیینه در زیر زنگ ؟

پسندیده و نغز باید خصال

که گاه آید و گه رود جاه و مال

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code