
سعدی-بوستان-باب ششم در قناعت
شماره 11
یکی طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش ؟
مروت نباشد که بگذارمش
چو بیچاره گفت این سخن ، نزد جفت
نگر تا زن او را چه مردانه گفت :
مخور هول ابلیس تا جان دهد
همان کس که دندان دهد نان دهد
تواناست آخر خداوند روز
که روزی رساند ، تو چندین مسوز
نگارنده ی کودک اندر شکم
نویسنده ی عمر و روزی است هم
خداوندگاری که عبدی خرید
بدارد ، فکیف آنکه عبد آفرید
تو را نیست این تکیه بر کردگار
که مملوک را بر خداوندگار