
سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور
شماره 7
شنیدم که پیری شبی زنده داشت
سحر دست حاجت به حق برفراشت
یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که بی حاصلی ، رو سر خویش گیر
بر این در ، دعای تو مقبول نیست
به خواری برو یا به زاری بایست
شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت
مریدی ز حالش خبر یافت ، گفت :
چو دیدی کز آن روی بسته است در
به بی حاصلی سعی چندین مبر
به دیباچه بر اشک یاقوت فام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام :
به نومیدی آنگه بگردیدمی
از این ره ، که راهی دگر دیدمی
مپندار گر وی عنان برشکست
که من باز دارم ز فتراک دست
چو خواهنده محروم گشت از دری
چه غم گر شناسد در دیگری ؟
شنیدم که راهم در این کوی نیست
ولی هیچ راه دگر روی نیست
در این بود سر بر زمین فدا
که گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگر چه هنر نیستش
که جز ما پناهی دگر نیستش
یکی در نشابور دانی چه گفت
چو فرزندش از فرض خفتن بخفت ؟
توقع مدار ای پسر گر کسی
که بی سعی هرگز به جایی رسی
سمیلان چو می بر نگیرد قدم
وجودی است بی منفعت چون عدم
طمع دار سود و بترس از زیان
که بی بهره باشند فارغ زیان