
سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور
شماره 21
یکی را چو من دل به دست کسی
گرو بود و میبرد خواری بسی
پس از هوشمندی و فرزانگی
به دف برزدندش به دیوانگی
ز دشمن جفا بردی از بهر دوست
که تریاک اکبر بود زهر دوست
قفا خوردی از دست یاران خویش
چو مِسمار پیشانی آورده پیش
خیالش چنان بر سر آشوب کرد
که بام دماغش لگدکوب کرد
نبودش ز تشنیع یاران خبر
که غرقه ندارد ز باران خبر
که را پای خاطر برآمد به سنگ
نیندیشد از شیشه ی نام و ننگ
شبی دیو ، خود را پریچهره ساخت
در آغوش آن مرد و بر وی بتاخت
سحرگه مجال نمازش نبود
ز یاران کس آگه ز رازش نبود
به آبی فرو رفت نزدیک بام
بر او بسته سرما دری از رخام
نصیحتگری لَومش آغاز کرد
که خود را بکشتی در این آب سرد
ز برنای منصف برآمد خروش
که ای یار چند از ملامت ؟ خموش
مرا پنج روز این پسر دل فریفت
ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت
نپرسید باری به خُلقِ خوشم
ببین تا چه بارش به جان میکشم
پس آن را که شخصم ز خاک آفرید
به قدرت در او جان پاک آفرید
عجب داری ار بارِ امرش برم
که دایم به احسان و فضلش درم ؟