حکایت کنند از یکی نیکمرد

سعدی-بوستان-باب اول در عدل و تدبیر و رای

شماره 40

 

حکایت کنند از یکی نیکمرد

که اکرام حجاج یوسف نکرد

به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز

که نَطعش بینداز و خونش بریز

چو حجت نمانَد جفاجوی را

به پرخاش در هم کشد روی را

بخندید و بگریست مرد خدای

عجب داشت سنگین دل تیره رای

چو دیدش که خندید و دیگر گریست

بپرسید کاین خنده و گریه چیست ؟

بگفتا : همی‌گریم از روزگار

که طفلان بیچاره دارم چهار

همی‌خندم از لطف یزدان پاک

که مظلوم رفتم ، نه ظالم به خاک

پسر گفتش ای نامور شهریار

یکی دست از این مرد صوفی بدار

که خلقی بر او روی دارند و پشت

نه رای است خلقی به یک بار کُشت

بزرگی و عفو و کرم پیشه کن

ز خردان اطفالش اندیشه کن

شنیدم که نشنید و خونش بریخت

ز فرمان داور که داند گریخت ؟

بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت

به خواب اندرش دید و پرسید و گفت :

دمی بیش بر من سیاست نراند

عقوبت بر او تا قیامت بماند

نخفته‌ است مظلوم از آهش بترس

ز دود دل صبحگاهش بترس

نترسی که پاک اندرونی شبی

بر آرد ز سوز جگر یاربی ؟

نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید ؟

برِ پاک ناید ز تخم پلید

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها