قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار پوریا بیگی

اشعار پوریا بیگی

 

شعر نخست:

تا بی نهایت می رود روزی همین احساس ها

با عشق زیبا می شود بر شاخه ها گیلاس ها

روزی وضو می گیرد این ذهن زلال پنجره

با بوی شب بوها و با عطر نجیب یاس ها

ما می توانیم از خطر بی هر بهانه بگذریم

حتی اگر زخمی شود دشت غزل با داس ها

شاید همین شوریدگی مرهم شود بر شعر ما

فردا که از هر صخره ای سر می زند ریواس ها

فکری به حال عشق کن، در این قمار لعنتی

یکبار دیگر بُر بزن تا رو شود این آس ها

آدم! به حوا دل نبند،حوا! به آدم خو نکن

فرقی نمی کرد از ازل سر تا ته کرباس ها


شعر دوم:

برگرد و عکس دیگری از گنجه رو کن

گاهی مرا در خاطراتت جستجو کن

خود را پس از یک عمر دوری مثل سابق

با این پلنگ لنگ لنگان رو برو کن

من روی تپه گیج و تنها می نشینم

اما تو هر شب برکه را بی تاب قو کن

در انجمادم گُر بگیر از عشق رد شو

با خون سرد شعر من کمتر وضو کن

عادت ندارم با خودم درگیر باشم

شلیک کن من را بکش یا آرزو کن

قانون جنگل ظاهرا رحمی ندارد

حرفی بزن یا سرب داغی در گلو کن

هی کینه، بدبینی، دورنگی؛ عشق مشروط

بوی تعفن می دهد این قصه، بو کن !


شعر سوم:

باید تو را از کل این دنیا جدا کرد

یعنی به احساسی که داری اقتدا کرد

این عشق زیبا را بدون لحظه ای مکث

با احترام ویژه ای در سینه جا کرد

دائم به گوشت شاملو یا کدکنی خواند

آن نذرهای کهنه را حالا ادا کرد

گنجشک های کوچه را یکشنبه شب ها

باید که با اشعار نابت آشنا کرد

حتی چنان از منجلاب کینه رد شد

کولاک دل آزردگی را استوا کرد

دور از تجمل، کوچه بازاری، کمی خاص

یک زندگی با سبک شرقی دست و پا کرد

بر عشق دامن می زدی، اما ندیدی

آن چشم های قهوه ای با من چه ها کرد


شعر چهارم:

بزن باران بهاری کن فضا را

بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطیر

کسی خواب زمین را کرده تعبیر

بشارت داده این آغاز راه است

نباریدن دلیل یک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

کمی آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گویی در کویرم

به زنجیر سکوت خود اسیرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نمیرد

در آغوش طبیعت جان بگیرد

بزن باران،بزن بر پیکر شب

بر ایمانی که می سوزد در این تب

به روی شانه های خسته ی درد

به فصل واژه های تلخ این مرد

بزن باران یقین دارم صبوری

و شاید قاصدی از فصل نوری

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

مرا تا بی نهایت باورم کن


شعر پنجم:

دیشب  که  یک  آواره  در  پایانه  جان  داد

یک سوژه بی شک دست عکاس جوان داد

هی حرف پشت حرف جنجالـی به پا شد

هی عکس پشت عکس دست عابران داد

تقدیر شومی بر مدار شب رقم خورد

انگار سرمایـی مضاعف بر خزان داد

یک  زن  نگــاه  کودکش  را  دورتر  کرد

وقتی که اشکش لحظه ای او را امان داد

راننده ای  از  دور  با  فرضیه هایش

افسانه ای مبهم به خورد این و آن داد

معتاد یا بدکاره، مجنون یا فراری

این صحنه را اخبار یک لحظه نشان داد

حالا چه فرقی می کند یک مرد یا زن

این واقعیت شهر را یکجا تکان داد

یعنی به وجدان های بی دردی که خوابند

گاهی تلنگر یا تکانی می توان داد


شعر ششم:

صمیمیت جاری

خوب من، ای غزلم، شیرینم

من در آئینه تو را می بینم

سمت چشمان تو رو خواهم کرد

جز تو حتی به خودم بدبینم

مثل شب در هوس خورشید و

بر سر قله ی دل شاهینم

قصه از نیمه که رد شد برگرد

تا نگویی که چرا غمگینم

گرچه پاگیر زمستان بودم

از ازل عاشق فروردینم

خواستم از تو کمی یاد کنم

این غزل هم که نشد تسکینم

ای صمیمیت جاری! ای رود

خوب یا بد چه کنم؟ من اینم


واژگان کلیدی: اشعار پوریا بیگی،نمونه شعر پوریا بیگی،شاعر پوریا بیگی،شعرهای پوریا بیگی،شعری از پوریا بیگی،یک شعر از پوریا بیگی،غزل پوریا بیگی،غزلیات پوریا بیگی،غزل های پوریا بیگی،غزلی از پوریا بیگی،صمیمیت جاری پوریا بیگی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code