قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار وحید نجفی

اشعار وحید نجفی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست :

تاریکی ام ! شبیه شبی که سحر نداشت

تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت

تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای

که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت

دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام

اخموی چشم هات که از من خبر نداشت

دلگیر  دوستان ریاکار جانی ام

فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت

دلخسته از کثافت این شهر لعنتی

از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت

از عقل و علم و منطق وحشی زخم ها

این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت

می خواست که فرار کند این درخت پیر

افسوس عزم داشت و دست تبر نداشت

سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی

دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت

 


 شعر دوم :

گریه ام تا که مگر گریه به پایان برسد

که خیابان پس از تو به خیابان برسد

آتشی دارم و از الکل گیج است تنم

که تمام تنم آتش شده از سوختنم

بحث داغ نفسم بود و طنابی که تویی

لطف قصاب تهِ جرعه ی آبی که تویی

من که کوهی بودم غصه تکانت ندهد

دستِ نامرد به نامرد نشانت ندهد

من که عمری است زر مفتِ زیادی زده ام

می روم دست به دستی که ندادی بدهم

گریه ام تا که مگر گریه به پایان برسد

که خیابانِ پس از تو به خیابان برسد

مثلِ  دریا وسطِ آب و عطش بود و نبود

مرد این قصه اگر پیش زنش بود و نبود

مانده بین رگ و دل یا بزند یا بکند

حرف هایی ست که یک مرد نباید بزند

حرف هایی است که آتش شده در پیرهنم

نعش سیمرغم و از قاف نگفتم به زنم

حرف هایی است که با مشت به دیوار زدم

که نفهمیدی و تا خانه ی تو زار زدم

بغلم کن که من از شب به تو مشتاق ترم

به پریشانی موهای تو سنجاق ترم

توی لیوان شبم،شربت سم خواهم ریخت

تو که باشی وسط جمع به هم خواهم ریخت

وصف حال نفسم نیست که بند آمده است

قهرمانی که تو می خواستی ” آدم بده ” است

نرسیدن به تو فصلی است که پاییزتر است

توکه هستی که شبم بی تو غم انگیزتر است؟

 تو که هستی جلویت آینه دل باخته است؟

فکر تشبیه تو را از سرش انداخته است؟

بوی خواب است که پیچیده شده ملحفه ام

خفه ام بی تو به اندازه ی دنیا خفه ام

گریه ام تا که مگر گریه به پایان برسد

که خیابان پس از تو به خیابان برسد

 


  شعر سوم :

حالا که فصل، فصل غم انگیز برگ‌هاست

باران هولناک ‌تری با تگرگ‌هاست

حالا که جهل اصل مهم برابری ا‌ست

فخر است کاسه ‌لیسی و عزت به نوکری‌ است

حالا که سیب سرخ فقط سهم خوک‌هاست

در بیت‌ها مغازله‌ ی کله پوک‌هاست

عمر بهار من به زمستان نمی‌رسد

گنجشکی ‌ام به پای کلاغان نمی ‌رسد

آری هنوز کنگره‌ها شاعرانه است

تنبان جوجه شاعره‌ها پر ترانه است

شیرین لبان به خانه‌ ی استاد می ‌روند

چاقو به دست‌ها پی فرهاد می‌روند

در شعرها دروغ و ریا با مجوز است

شاخ نبات فکر خیانت به حافظ است

آری هنوز ترس کسی در دل من است

آن کس که دوست داشتمش قاتل من است

چیزی نپرس ! هیچ نگو مثل قبل‌ها

آری تو هم بکوب به بی‌عار طبل‌ها

گندابی از گوه ‌اند اگر برکه نیستند !

مشتی مدیرهای مدبر که نیستند

بوزینگان عرصه‌ ی فرهنگ ملی‌ اند

مجنون ‌کشان آمده از شهر لیلی ‌اند

پر رونق است انتری  گیشه ‌هایشان

خون دل من است ته شیشه‌ هایشان

شاعر شدند چرتکه ‌ی زرگری شوند

شاعر شدند عنصری و انوری شوند

جراحی است بینی و رنگ است رویشان

رفته ‌است زیر چادر شب آبرویشان

شهرم پر از حقیرترین‌های عالم  است

در حقشان اگر پدری هم کنم کم است

خشکیده است گونه و لبهام تشنه است

پیکی عرق بریز  که خیام تشنه است

آه ای سکوت،  دوست ِ بیدار هر شبم

تنها دلیل چایی و سیگار ِ هر شبم

تنها به خاطر تو از آتش گذشته‌ام

سودابه جان! از آه سیاوش گذشته‌ام

بو کرده‌ام به شیشه ‌ی عطر و عرق تو را

بالا کشیده ‌ام سر هر زرورق تو را

در گوش پنبه کرده ‌ام از حرف مفت‌ها

چاقو زدم به غیرت گردن کلفت‌ها

بوسیده ‌ام لبان تو را پیش بازپرس

خوابیده ‌ام کنار تو با بسته ‌های قرص

تن داده ‌ام به زخم زبان‌ها و  سنگ‌‌ها

سر را سپرده ‌ام به دهان تفنگ‌ها

من چوب بودم و غم تو موریانه شد

خیلی گریستم، گره عشق وا نشد

بعد از من عاشقان جهان کم می‌آورند

دلواپسم، چه بر سر شعرم می‌آورند ؟

تنها منم که از پی تو مست رفته ‌ام

دست مرا بگیر که از دست رفته ‌ام

سنگ صبور این دل از جنس شیشه ‌ام

دست مرا بگیر رفیق همیشه ‌ام

 


  شعر چهارم :

بادهای هرزگی با کاه بازی می کنند

عاشقان سنتی با آه بازی می کنند

دست تو در دست من هرچند اما چشم هات

با کسان دیگری گهگاه بازی می کنند

من بدون تو پلنگ صورتی فیلم هام

گربه نرها این وسط با ماه بازی می کنند

اخته ها با نفثه المصدور حالی می برند

زنده های مرده با ارواح بازی می کنند

عیب از سلاخی قصاب مکتبخانه نیست

با قوافی شاعران همواره بازی می کنند

می توانم مثل مردم عادی باشم ولی

رندهای مهره چین با شاه بازی می کنند

بی خیال قافیه در شهر من نامردها

با غرور و آبروی مرد بازی می کنند

 


 شعر پنجم :

با دوستانم سکه هایی بی ریا دارم

دارم حساب مردهای شهر را ! دارم

یک سو دلی از داغ لاله دارم و یک سو

در پشت گوشی صحبتی هم با صبا دارم

از فرط الکل دست هایت توی دستم نیست

در جام باده زلف یاری کله پا دارم

در زیرچادر دامن و تی شرت جین داری

درمعده ام نوشابه ی کوکاکولا دارم

دارم تو را ، اما کدامین عشق بین ماست ؟

یک تایتانیک بدون ماجرا دارم

درخواب ها فکر طلاقم از زمین هستم

رویای نامشروع آن سوی فضا دارم

آیا حقیقت چیست ! آیا واقعیت کیست!

تقدیر آیا بعد از این ها چند تا دارم

یک دن کیشوت هستم که رو به آسیاب توست

دعوای سختی با دو سنگ آسیا دارم

انسان امروزم دو روی سکه ام بازی ست

امشب عروسی می روم فردا عزادارم


واژگان کلیدی : اشعار وحید نجفی،نمونه شعر وحید نجفی،شاعر وحید نجفی،شعرهای وحید نجفی،شعری از وحید نجفی،یک شعر از وحید نجفی،غزل وحید نجفی،غزلیات وحید نجفی،غزل های وحید نجفی،غزلی از وحید نجفی،وحيد نجفي.

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code