قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار مانا آقایی

اشعار مانا آقایی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

برو برو برو

برو تمام اقیانوس ها را دور بزن

برو تمام قاره ها را بگرد

اما برگرد

اگر نمى خواهى با توفان شن،

پس روى یك لایه ی شناور یخ

زمین گرد است برو

اما برگرد

وگرنه پیدایت مى كنم

چه زیر پوست وایكینگ ها قایم شوى

چه در قبایل آفریقا آدم بخورى

برو نمى خواهد براى اینجا دلتنگى بكنى

از بندرى در اسپانیا كارت پستال بفرست

شب ها براى دلت كمى لوركا بخوان

مثل دیوانه ها

زیر پنجرهء زنهاى محله گیتار بزن

برو برو برو

سنگین قدم بردار

بالا بگیر سرت را

امیدوارم آفتاب همسایه گرم تر باشد.


شعر دوم:

تمام شد. تمام.!

از این به بعد چراغ قرمز مانع من نیست

تكرار مى كنم دنیا

صد بار دیگر جلو بزنى

عقب نمى افتم.

گذشت آن زمان كه از ارتفاع و فاصله مى ترسیدم

جایى رسیده ام كه دیوار چین كوتاه است برایم

روزى هزار بار به اوج مى رسم

روزى هزار بار سقوط مى كنم

قالیچه!؟

چه حرف ها مى زنید

من اگر سلیمان بودم

نى مى خریدم و به غار مى گریختم

نخیر آقا!

ما بچه ی محله ی پایین همین شهریم

قراضه ی زیر پایمان كرایه ایست

از مال دنیا كل سرمایه مان

همین دو دست است كه چسبیده به فرمان

دلى كه هر دفعه رسیده به بن بست

سرى كه به سنگ خورده بسیار.


شعر سوم:

از قیافه ی زنم خسته شده ام

دیگر دست پختش مثل سابق نیست

او را به خانه ی پدرش برخواهم گرداند

به مادرم پیغام خواهم داد

تا برایم باكره اى از حوالى بخارا بفرستد

چهارده ساله اى سر به زیر

كه ابروان هلال پیوسته

و پستان هاى كال برجسته داشته باشد

گیسو افشان كند اما سرخاب نمالد

كم حرف باشد و هر سال

برایم پسرى شبیه بچگى هاى خودم بیاورد

استخاره كرده ام خوب آمده

اگر كنیزى مرا بپذیرد

تمام ملك سمرقند را به نامش مى كنم

حرمسرایى برایش مى سازم

كنج لبش خالى درشت مى نشانم

او را مثل مینیاتورى قیمتى از عهد نادرشاه

به دیوار اتاق خوابم قاب مى كنم.


شعر چهارم:

هى دنیا مى چرخد

هى عقربه ها مى خوابند

هى دنیا مى خوابد

هى عقربه ها مى چرخند

هى من قصه مى گویم و

هى مرگم یك شب به تعویق مى افتد، چرا؟

شده ام مثل ماه چهارده به بعد

مثل بغداد كه یك روز زیبا بود

بیا, بیا مرا ببر میان آینه هاى شهر بگردان

به خدا من شهرزاد نیستم

چند بار این را كتیبه كنم

بكوبم بر سینهء سنگ تاریخ؟

بی رحم نیستى؟

نیم رُخت را در برق خنجرها دیده اند!

هزارو یك شب گذشته

و خون هنوز گرم مى ریزد.


واژگان کلیدی: اشعار مانا آقایی،مانا آقائی،نمونه شعر مانا آقایی،شاعر مانا آقایی،شعرهای مانا آقایی،یک شعر از مانا آقایی،شعری از مانا آقایی،شعر نو مانا آقایی،شعرهای مانا آقایی.

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*