اشعار غنی کشمیری

اشعار غنی کشمیری
به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست :

چشم ما روشن شد از خاک در میخانه ها

ریختند از سرمه گویا رنگ این کاشانه ها

سعی بهر راحت همسایگان کردن خوش است

بشنود گوش از برای خواب چشم،افسانه ها

بر هم از سرگرمی ما خورد بزم مِی کشان

آتشی گشتیم و افتادیم در میخانه ها

در شب زلف تو خواب خوش نصیبم کی شود؟

خار می روید به پهلویم به سان شانه ها

رفت عمرم در غریبی بر بساط روزگار

گر چه هم چون مهره ی شطرنج دارم خانه ها

بعد مرگم گر خورد افسوس آن سرکش چه سود؟

می گزد انگشت،شمع از ماتم پروانه ها


شعر دوم:

جنونی کو که از قید خرد بیرون کشم پا را؟

کنم زنجیر پای خویشتن دامان صحرا را

به بزم می پرستان،محتسب خوش عزتی دارد

که چون آید به مجلس،شیشه خالی می کند جا را

اگر شهرت هوس داری،اسیر دام عزلت شو

که در پرواز دارد گوشه گیری نام عنقا را

شکست از هر در و دیوار می بارد،مگر گردون

ز رنگ چهره ی ما ریخت رنگ خانه ی ما را؟

ندارد ره به گردون روح تا باشد نفس در تن

رسایی نیست در پرواز مرغ رشته بر پا را

غنی ! روز سیاه پیر کنعان را تماشا کن

که روشن کرد نور دیده اش چشم زلیخا را


شعر سوم:

شب که سازد غم آغوش تو بی تاب مرا

گر بود فرش ز مخمل،نبرد خواب مرا

تا زبان چون قلم از کام نیامد بیرون

یک دم این چرخ سیه کاسه نداد آب مرا

سوی مسجد ندهد نفس بدم راه،هنوز

گر چه از بار گنه ساخت چو محراب مرا

آب تیغت چو گذر در دل مجروح کند

بخیه چون موج شود،زخم چو گرداب مرا

دهر ناامن چنان گشته که چون مردم چشم

تا در خانه نبندم نبرد خواب مرا


 شعر چهارم:

جان را به کوی دوست روان می کنیم ما

یعنی که کار عشق به جان می کنیم ما

مطرب ! اگر آرزوی تو فریاد ما بود

مانند نی به دیده فغان می کنیم ما

مشهور در سواد جهان از سخن شدیم

همچون قلم،سفر به زبان می کنیم ما

نتوان چو زاهد از ره خشکی به کعبه رفت

کشتی به بحر باده روان می کنیم ما

ما را چو شمع،مرگ بود خامشی غنی !

اظهار زندگی به زبان می کنیم ما


شعر پنجم:

یار در بزم آمد و ما از حیا برخاستیم

چون نگین تا نقش ما بنشست،ما برخاستیم

دست می باید شست از آبروی خویشتن

ما ز خوان اهل دولت،ناشتا برخاستیم

بارها با سایه سنجیدیم حود را در وقار

او ز تمکین بر زمین بنشست و ما برخاستیم

بی قراری ها تماشا کن که مانند سپند

گرم تا در بزم او کردیم جا،برخاستیم

کس پی تعظیم ما از اهل مجلس برنخاست

بهر پاس عزت آخر خود ز جا برخاستیم

نیست ما را قوت بی تکیه استادان غنی !

نقش دیواریم همچون سایه تا برخاستیم


شعر ششم:

آسودگی به گوشه ی هستی ندیده ایم

جان داده ایم و کنج مزاری خریده ایم

چون شمع،بود منزل ما زیر پای ما

از پا نشسته ایم و به منزل رسیده ایم

هر کس کشید آرزوی خویش در کنار

ما دست خویش در بغل خود کشیده ایم

بالا گرفت کار من از آه آتشین

از ناله چون سپند به جایی رسیده ایم

فارغ نیم ز هرزه دوی همچو آسیا

بیهوده پای خویش به دامن کشیده ایم


 شعر هفتم:

هرگز شکفتگی نکند رو به سوی من

زردی چو جام زر نبرد می ز روی من

چون شمع،کس نکرد سرشکم ز دیده پاک

هر قطره اشک،آبله شد به روی من

تار نفس ز رشته ی گوهر نشان دهد

از بس که گریه گشت گره در گلوی من

چون تندی شراب که گردد ز آب کم

مِی می برد عتاب لب تندخوی من

در عرض اشتیاق چه حاجت به حرف و صوت؟

باشد چو خامه گریه ی من،گفت و گوی من

گر بی تو دل به سیر چمن کشد مرا

وا می کند نگه در حسرت به روی من


 واژگان کلیدی: محمد طاهر غنی کشمیری،اشعار غنی کشمیری،نمونه شعر غنی کشمیری،شاعر غنی کشمیری،شعرهای غنی کشمیری،شعری از غنی کشمیری،یک شعر از غنی کشمیری،غزل غنی کشمیری،غزلیات غنی کشمیری،غزل های غنی کشمیری،غزلی از غنی کشمیری،سروده های غنی کشمیری،اثری از آثار غنی کشمیری،اشعاری از دیوان غنی کشمیری،شاعر سبک هندی،شاعر سبک اصفهانی.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0