اشعار صوفی عشقری

شعر نخست:

الا جان من و جانانه ی من

نباشد بی غمت غمخانه ی من

الهی تا ابد لبریز بادا

ز عشقت ساغر و پیمانه ی من

دل من روی بی دردی نبیند

حدیث عشق باد افسانه ی من

زمن تا آن صنم شد رنجه خاطر

شکست افتاد در بتخانه ی من

دوی اول به نرد عشقبازی

گرو شد خانه ی بارانه ی من

نمی آید ز چشمم اشک رنگین

بشد گم عشقری دردانه ی من


 شعر دوم:

دنياست خوب و دنيا ليكن بقا ندارد

دارد چو بی وفايی يک آشنا ندارد

هرچيز در شكستن فرياد می برآرد

اما شكست دل ها هرگز صدا ندارد

دانی چنار باخود آتش زند چه باعث

سرتابه پای دست است،دست دعا ندارد

شخصی که بينوا شد خانه به دوش گردد

در هر کجا که باشد بيچاره جا ندارد

هرچند دختر رز در ميکده عروس است

افسوس دست و پايش رنگ حنا ندارد

دلدار پرغرورم بسيار مست ناز است

چون سايه در پيش من،رو بر قفا ندارد

اين حرف را به تكرار از هر كسی شنيدم

ظالم به روی دنيا ترس از خدا ندارد

با رهرویی بگفتم:اين راه کدام راه است؟

گفتا:که راه عشق است هيچ انتها ندارد

کرد هر که را نشانه يک ذره کج نگردد

دست قضا به عالم تير خطا ندارد

فرزند ارجمندم گرچه قمارباز است

ليکن نماز خود را هرگز قضا ندارد

نزد طبيب رفتم خنديده اين چنين گفت:

درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد

در صفحه ی کتابی ديدم نوشته اين بود:

صد بار اگر بميرد عاشق فنا ندارد

يارب تو کن حفاظت پا مانده عشقری را

بر دشت حيرت آباد پشت و پناه ندارد

افتاده‌ عشقری را بالای خاک ديدم

گفتم به اين اديبی يک بوريا ندارد


شعر سوم:

عشق می خواهد به حدی پاس دلبر داشتن

کز ادب دور است بر رویش مژه برداشتن

بی جگر در بیشه های عشق نگذاری قدم

در نیستان بایدت خوی غضنفر داشتن

با پلاس کهنه می ساز و خدا را یاد کن

رنج ها دارد قبای مشک و زعفر داشتن

یک دمی  از خوابگاه مرگ خود هم یاد کن

تا به کی از ابره و کمخاب بستر داشتن؟

چون نداری جرات و مردانگی های مصاف

پس چه لازم در کمر شمشیر و خنجر داشتن؟

بر همه گردن کشان روی عالم لازم است

پاس کلبان در ساقی کوثر داشتن

عشقری داری حضور شاه مردان آرزو

آشنایی بایدت همراه قمبر داشتن


شعر چهارم:

ز بازار محبت غم خریدم

خریدم غم ولیکن كم خریدم

همين داغی که حالا بر دل ماست

ندانم از کدام عالم خريدم

عسل می جستم ‌از بازار هستی

عدم رخ داد،جایش سم خريدم

ز عشق و عاشقی آگه نبودم

غم و درد تو را مبهم خریدم

نبودم واقف از آیینه ی دل

که از جمشید جام جم خريدم

برای زخم ناسور دل خویش

ز مژگان کسی مرهم خریدم

محبت عشقری راحت ندارد

ز مجبوری متاع غم خریدم


شعر پنجم:

ای شعله خوی سنگدل پر غرور من

رحمی بکن به حال دل ناصبور من

آن ساعتی که رفته ای از بزم عشرتم

خاک غم است بر سر ساز و سرور من

عمرم گذشت شیوه ی یاری ندیده ام

آیا که چیست نزد نکویان قصور من؟

واقف نیم چه جامه  برایم بریده اند

آیا چه رفته است به یوم النشور من

ای صدر کائنات چراغ دلم تویی

از پرتو جمال شما هست نور من

از جلوه ی رخ تو چرا سوخت پیکرم؟

ای دلربا اگر تو نه ای شمع طور من

بد نام نام یار شدم عشقری بس است

دیگر به لب میار تو اسم غفور من


شعر ششم:

ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم

هرسو که می باشی روان،من همرهت همراستم

زاد سفر دارم به خود من بار دوشت نیستم

ترسم بود از سارقان،من همرهت همراستم

در باربندی های تو شانه دهم از جان و دل

از من تو را نبود زیان،من همرهت همراستم

بی درد و افسرده  نیم ، دارم به دل جوش و خروش

بق بق زنم چون اشتران، من همرهت همراستم

دزدان اگر گيرند عنان، من می زنم همراه شان

دارم به خود تیغ و سنان، من همرهت همراستم

من شخص صاحب جراتم ، بی دست و بی پا نیستم

باشم جوان پهلوان، من همرهت همراستم

با امر و با فرمان تو با کاروان خدمت کنم

نگریزم از بار گران، من همرهت همراستم

بر هر طرف گردی روان، سالاری در این كاروان

باشی چه مرد قهرمان، من همرهت همراستم

یارش ز روی دلبری ، با ناز گفت ای عشقری

امروز سیر بوستان، من همرهت همراستم


شعر هفتم:

لایق وصلی نگردیدم،به هجران ساختم

خنده نامد بر لبم،با چشم گریان ساختم

صید دام الفت شان گشته بودم بی طمع

بر جفا و جور و بیداد نکویان ساختم

ای مه دیر آشنا روزی بخوان اشعار من

خون دل خورده به اوصاف تو دیوان ساختم

همچو تیغون از غم و سودای عشق گلرخی

سال ها در گلخنی سر در گریبان ساختم

چون سویدا بد گمانی از دل دلبر نرفت

گرچه پیراهن به خود از پوش قران ساختم

سال ها بی وعده در راهش نشستم منتظر

پرده های چشم پا انداز جانان ساختم

عشقری از خوان  دونان جهان  تیر آمدم

در اتاق بی نوایی با لب نان ساختم


واژگان کلیدی: اشعار صوفی عشقری،نمونه شعر صوفی عشقری،شاعر صوفی عشقری،شعرهای صوفی عشقری،شعری از صوفی عشقری،یک شعر از صوفی عشقری،غزل صوفی عشقری،غزلیات صوفی عشقری،غزل های صوفی عشقری،غزلی از صوفی عشقری،اشعاری از دیوان صوفی عشقری،شعرهایی از کتاب صوفی عشقری،اثری از آثار صوفی عشقری،غلام نبی عشقری،شاعر افغان،شاعر کشور افغانستان،شعر شاعر افغانستانی.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0