اشعار خلیل الله خلیلی،شاعر افغان

اشعار خلیل الله خلیلی،شاعر افغان
به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

به داغ نامـرادی ســـوختـم ای اشـــک طوفانـی

به تنگ آمد دلـم زين زندگی ای مرگ جولانی

در اين مکـــتب نمی دانم چــه رمز مهملم يــارب

که نی معنی شدم، نی نامه و نی زيب عنوانی

از اين آزادگـی بهتر بود صد ره به چشــــم من

صدای شـیون زنجــير و قــــيد کنج زندانـی

به هر وضعيکه گردون گشت کام من نشد حاصل

مگر اين شــــام غم را مرگ ســــازد صبح پايانی

جوانی سلب گشــت و حيف کآمال جوانی هــم

يکــــايک محو شــــد مانـــند اعـــلام پريشــــانی

زيک جو مــنت ايـــن ناکســـــان بردن بود بهــــتر

که بشکافم بمشکل صخره ســـنگی را بمژگانی

گناهــــم چيسـت، گردونم چــــــرا آزرده می دارد ؟

ازين کاســه گدا ديگر چه جســتم جز لب نانــی


شعر دوم:

قــلم در پنــجه ی من نخلِ ســـرما خـــرده را ماند

دوات از خشــــک مــغزی ها دهانِ مرده را ماند

نه پيـــوندی به ديــروزی نه امــيدی به فردایی

دل بـــی حاصل من شـــهر طـوفان برده را ماند

تکانـــی هــــم نخورد از آهِ آتشـــبارِِ مظـــلومان

دلِ سختِ ستمگر سـنگِ پيکان خورده را مـاند

گـــل عشـــــقم که بود از نـــوبهار آرزو خنـــدان

کنــون در پــای جـــانان غنچــــه ی پـژمرده را ماند

ســــر بی درد کز شــتور تمــــنا نيســـتش بهــره

بشـــاخ زنـــدگــــانـی ميـتتوة افســـرده را ماند

س در هر چه ديدم داشت رنگِ رنج و آزاري

جهان در چشــم من يکســــر دل آزرده را ماند


شعر سوم:

ناله به دل شد گره ، راه نيستان كجاست؟
خانه قفس شد به من طرف بيابان كجاست؟
اشك به خونم كشيد ، آه به بادم سپرد
عقل به بندم فگند ، رخنهء زندان كجاست؟
گفت پناهت دهد ، در ره آن خاك شو
آنكه شدم در رهش خاك بگو آن كجاست؟
روز به محنت گذاشت ، شام به غم شد سحر
ساقي گلچهره كو، نعرهء مستان كجاست؟
در تف اين باديه، سوخت سراپا تنم
مزرعم آتش گرفت ، نم نم باران كجاست؟
موج نلرزد برآب، غنچه نخندد به باغ
برگ نجنبد به شاخ ، باد بهاران كجاست؟
خوب و بد زنده گي ، بر سر هم ريختند
تا كند از هم جدا ، بازوي دهقان كجاست؟
برق نگه خيره شد ، شوق ز دل رخت بست
خانه پر از دود شد مشعل رخشان كجاست؟
ناله شدم، غم شدم، من همه ماتم شدم
آن دل خرم چه شد، آن لب خندان كجاست؟
ابر سيه شد پديد، باز به چرخ سخن
اختر برج ادب ، مرد سخندان كجاست؟
هم نظر بوعلي، هم قدم بوالعلا
هم نفس رودكي ، هم دم سلمان كجاست؟
مرد نميرد به مرگ ، مرگ از او نامجوست
نام چو جاويد شد ، مردنش آسان كجاست؟

شعر چهارم:

چه گلها چیده ام از آرزو در دامـــــــــــــن فردا
که سازم از بهار و هم رنگین گـــــــــــلشن فردا
مرا از مزرع دیروز چون جز غم نشد حـــاصل
بده می تا درین آتش بسوزم خرمن فـــــــــــــردا
شب عمرم درین ظلمت سرا با در دوغم بگذشت
ندارم بعد ازین چشم امید از روزن فــــــــــــردا
حساب زندگی از سعی ما افزون نمیـگـــــــــردد
مکش بیهوده خود را از هراس مردن فــــــــردا
زبارِ زندگی خم گشــــــــــــــته پشتم بیم آن دارم
که نتوانم نهم این بار را برگردن فــــــــــــــــردا

شعر پنجم:

راه خــــود رو کــــه دیگــران رفتند

نه چنـــان رو که دیگــــران رفتنـد

بــه تــو دادنــــد چون نگــاه نوین

جســــتجو کـــن بجــو راه نویــن

آنچـــه رفتند رفتگـــان در ســـال

شوند اکنون به یک سـحر پامال

گــر کمی سـر به خود فرود آریم

راه دشــوار پـیــش رود داریـــــم

طــی این راه مرد مــــی خواهد

عقل گردون نور د می خواهد…

راه دور اســت پیــش بایــد رفت

لیــک با پـای خویـــش باید رفت

گـر نه این ره به خــود بری پایان

می برندت کشان کشـان دگران

می برند آ نچـنان که خواهــانند

مـی کنند آنچـــــه در پی آنند

رفت عصری که گفت شیخ اجل

رهبـــر رهروان به علــم و عمـل

ســـعدی افتـــاده اســت و آزاده

کــــس نیــایـد به جنگ افـتــاده

در جهانـــی کــه ما زنیــــم قدم

مـــرگ و افتادگــــــی بــود تــوام

کـــرکــــسـان زمــانــه بیــدارنــد

هـــر چـــه افــــتاده زود بــردارند

هــــرکه افتـــاده پایــــمال شـود

مـــعــرض ذلـــت و  زوال شــــود


واژگان کلیدی: اشعار خلیل الله خلیلی،نمونه  شعر خلیل الله خلیلی،شاعر خلیل الله خلیلی،شعرهای خلیل الله خلیلی،شعری از خلیل الله خلیلی،یک شعر از خلیل الله خلیلی،غزلیات خلیل الله خلیلی،غزل های خلیل الله خلیلی،غزل خلیل الله خلیلی،غزلی از خلیل الله خلیلی،گزیده بهترین و زیباترین اشعار خلیل الله خلیلی،اشعاری از دیوان خلیل الله خلیلی،شاعر افغانی.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0