قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار حسن دلبری

اشعار حسن دلبری

 

شعر نخست :

شده تا نیمه ی شب در بزنی ، وا نکنند؟

یا دری را شده با سر بزنی ، وا نکنند؟

پشت در ، بید بلرزی و به جایی برسی

که تهِ فاجعه پرپر بزنی ، وا نکنند؟

روی یک پله ، درِ خانه‌ ی بی ‌فرجامی

بتپی، قلب کبوتر بزنی ، وا نکنند؟

تو بدانی که یکی هست که بی ‌طاقت توست

باز تا طاقت آخر بزنی ، وا نکنند؟

خنده‌ای ککردم و گفتم : دل من ! گریه نکن

تو اگر صد شب ديگر بزنی ، وا نکنند

این در بسته ، عزیز دل من ! بسته به توست

شده باور کنی و در بزنی ، وا نکنند؟


 شعر دوم :

بوی صدای گرم تو را تا چشید چشم

دل را به کوچه باغ تماشا کشید چشم

صبح و سکوت و شعله و شب را به هم سرشت

وقتی خدا برای تو می آفرید چشم

اصلا برای چشم تو آمد پدید ناز

اصلا برای ناز تو آمد پدید چشم

کم در هوای آمدنت می پرید پلک؟

کم روی سبزه های تنت می چمید چشم؟

امروز روزیم شب چشم سیاه توست

حالا کجاست بخت سیاه سپید چشم ؟

ای روزگار!  روز مرا عاشقانه کن

من باز کرده ام به تو با این امید چشم

لب تر کنی که با همه ی هستی ات بمیر

از هست و نیستم همه خواهی شنید : چشم!


واژگان کلیدی:اشعار حسن دلبری،نمونه شعر حسن دلبری،شاعر حسن دلبری،شعرهای حسن دلبری،شعری از حسن دلبری،یک شعر از حسن دلبری،غزل غزلیات غزل های غزلی از حسن دلبری،حسن دلبري،دکتر حسن دلبری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code