قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار امیرخسرو دهلوی

اشعار امیرخسرو دهلوی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

 

خوش خلعتی است جسم ولی استوار نیست
 
خوش حالتی است عمر ولی پایدار نیست

 خوش منزلی است عرصه‌ی روی زمین دریغ

 کانجا مجال عیش و مقام قرار نیست

 دل در جهان مبند که کس را ازین عروس

جز آب دیده خون جگر در کنار نیست

 غره مشو ز جاه مجازی به اعتبار

 کاین جاه را به نزد خدا اعتبار نیست

  زنهار اختیار مکن بهر منزلی

 کانجا بدست هیچکس اختیار نیست

 


شعر دوم:

 

سرشکم گفت در وقتی که میغلتید بر رویم

چو مروارید غلتانم که بر بالای زر غلتم

شبی روشن کن آخر کلبهی تاریک من چون من

دل تاریک در کار تو کردم چشم روشن هم

بلا و غم خریدار آمدند از سوی تو بر من

بحمدالله که در کوی تو بازار است امروزم

شهید خنجر عشقم به خون دیده آلوده

به خاکم همچنان پر خون دارید و مشوییدم

گلی کز خاک من روید به گوش اهل دل گوید

که من بوی فلان دارم مبوییدم مبوییدم

همه جا از شهیدان نور خیزد و ز دلم آتش

نشان است این میان کشتگان گر بجوییدم

 


شعر سوم:

 

سرو منی و ازدل بستان خودت خوانم

درد منی و از جان درمان خودت خوانم

اول بدو صد زاری جان پیشکشت کردم

وانگاه به صد عزت مهمان خودت خوانم

هر چند که جان من دید از تو جفایی چند

با این همه درد دل جانان خودت خوانم

هر لحظه مرا با دل جنگیست درین معنی

کو زان خودت گوید من زان خودت خوانم

از بس که نم یارزم نزد تو به کشتن هم

قربان شوم ار گویی قربان خودت خوانم

 


شعر چهارم:

 

دردیده چه کار آید این اشک چو بارانم

بردیده اگر جانا سروی چو تو ننشانم

خود را به سر کویت بدنام ابد کردم

ازهر چه جز این کردم از کرده پشیمانم

جانم به فدات آن دم کز بعد دو سه بوسه

گویم که یکی دیگر گویی تو که نتوانم

گر با تو غمی گویم در خواب کنی خود را

این درد دل است آخر افسانه نمیخوانم

چاک دلم ای محرم چون دوخت نمیدانی

ضایع چه کنی رشته درچاک گریبانم

عشق بت و بیم جان این نقد به کف تا کی

خسرو به غزل بر گو تا دست برافشانم

 


شعر پنجم:

 

تنم از بي‌دلي بيچاره شد بيچاره تر بادا

دلم در عاشقي آواره شد آواره تر بادا

به تاراج عزيزان زلف تو عياريي دارد

به خونريز غريبان چشم تو عياره تر بادا

رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم

دلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره تر بادا

گراي زاهد دعاي خير ميگويي مرا اين گو

که آن آواره‌ي از کوي بتان آواره تر بادا

همه گويند کز خون‌خواريش خلقي بجان آمد

من اين گويم که بهرجان من خون خواره تر بادا

دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد

و گر جانان بدين شادست يا رب پاره تر بادا

چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر

به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا

 


شعر ششم:

 

دل ز تن بردی و در جانی هنوز

دردها دادی و درمانی هنوز

آشکارا سینه را بشکافتی

همچنان در سینه پنهانی هنوز

ملک دل کردی خراب از تیغ ناز

اندران ویرانه سلطانی هنوز

هر دو عالم قیمت خود گفته ای

نرخ بالا کن که ارزانی هنوز

پیری و شاهد پرستی ناخوش است

خسروا تا کی پریشانی هنوز؟


 واژگان کلیدی: اشعار امیرخسرو دهلوی،اشعار امیر خسرو دهلوی،نمونه شعر امیرخسرو دهلوی،شعرهای امیرخسرو دهلوی،شاعر امیرخسرو دهلوی،غزل امیر خسرو دهلوی،غزلیات امیرخسرو دهلوی،غزل های امیرخسرو دهلوی،اثری از دیوان امیر خسرو دهلوی،یکی از آثار امیرخسرو دهلوی،گزیده و گلچین بهترین زیباترین سروده های امیرخسرو دهلوی،اشعار عاشقانه امیرخسرو دهلوی،غزلی از امیر خسرو دهلوی،یک شعر از امیر خسرو دهلوی،اثری از آثار امیرخسرو دهلوی،شعری از دیوان امیر خسرو دهلوی،شعری از امیر خسرو دهلوی.

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*