قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار امید صباغ نو

اشعار امید صباغ نو

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

مثل هر شب،هوس عشق خودت زد به سرم

چند  ساعت  شده  از  زندگیـم  بی خبرم

این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پــرواز دلم کـو که به سویت بپرم؟

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این  قافیه ها  گم  شده  و در به درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر  عشـــق   بسوزد  که  درآمد  پدرم

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم


شعر دوم:

بی عشق هیچ فلسفه ای در جهان نبود

احساس در “الهه ی ناز  بنان” نبـود

بی شک اگر که خلق نمی شد “گناهِ عشق”

دیگر خدا به فکر  “شبِ امتحان” نبود

بنشین رفیق،تا که کمی درد دل کنیم

اندازه ی تو هیچ کسی مهربان نبود

اینجا تمام  حنجره هـا لاف می زنند

هرگز کسی هر آنچه که می گفت،آن نبود

لیلا فقط به خاطر  مجنون ستاره شد

زیرا شنیده ایم چنین و چنان نبود

حتی پرنده از بغل ما نمی گذشت

اغراق شاعرانه اگـر بارِمان نبود

گشتم،نبود،نیست… تو هم بیشتر نگرد

غیر از خودت که با غزلم همزبان نبود

دیشب دوباره از تو چه پنهان دلم گرفت

با اینکه پای هیچ زنی در میان نبود


شعر سوم:

به مُردادی ترین گرا قسم، بدجور دلتنگم

شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم

حسودی می کند دستم به لب هایی کـه بوسیدت

وَ من بیچاره ی چشم تو ام،با چشم می جنگم

تنم از عطر آغوش تــو دارد باز می سوزد

جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم

نظام  آفـــرینش ناگهان بر عکس شد ،  دیدم

زدی با شیشه ی قلبت شکستی این دلِ سنگم

گلویم را گرفته بُغضی از جنسِ سکوت امشب

“گُل گلدون من…” جا باز کرده توی آهنگم

بَدَم می آید از این قـدر تنهایی و دلشـوره

ازین احساس های مسخره،از گوشی ام،زنگم

فضای شعر هم بدجور بوی لج گرفتــه، نه؟

دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم

تو تقصیری نداری ، من زیادی عاشقت هستم

همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم

همان بهتر که از هذیان نوشتن دست بردارم

به مرگِ شاعرِ چشمت قسم بدجور دلتنگم


شعر چهارم:

به تب و لرز تلخِ تنهایی، به سکوتی که نیست عادت کن

درد وقتی رسید و فرمان داد، مثل سرباز خوب اطاعت کن

سعی کن وقتِ بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی

فکر فردای پیری ات هم باش، گریه هم می کنی قناعت کن

زندگی می رود به سمت جلو، تو ولی می روی به سمتِ عقب

شده ای عضوِ «تیمِ تک نفره»، پس خودت از خودت حمایت کن

بینِ تن های خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت

دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن

گرچه خو کرده ای به تنهایی، گرچه این اختیار را داری

گاه و بیگاه لذت غم را با رفیقانِ خویش قسمت کن

شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست؛ هر زمان خسته شد دلت، برگرد

ماشه را سمتِ دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن


شعر پنجم:

نشستیم و قسم خوردیم رو در رو به جانِ هم

اگـرچه زهـر می ریزیم تـوی استکانِ هم

همه با یک زبانِ مشترک از درد می نالیم

ولی فرسنگ ها دوریم از لحن و زبانِ هم

هــوای شــام آخـر دارم و بدجـور دلتنگم

که گَردِ درد می پاشند مردُم روی نانِ هم

بلاتکلیف، پای تخته، فکر زنگِ بی تفریح

فقط پاپــوش می دوزیم بر پای زیانِ هم

قلم موهای خیس از خون به جای رنگِ روغن را

چــه آسان می کشیم این روزها بر آسمانِ هم

چـه قانــونِ عجیبی دارد این جنگِ اساطیری

که شاد از مرگِ سهرابیم بینِ هفت خوانِ هم

برادر خوانده ایم و دستِ هم را خوانده ایم انگار

که گاهی می دهیم از دور، دندانی نشانِ هم

سگِ ولگرد هـــم گاهــی بلانسبت، شَرَف دارد

به ما که چشم می دوزیم سوی استخوان هم

گرفته شهر رنگِ گورهای دسته جمعی را

چنان ارواح ، در حالِ عبوریم از میانِ هم


شعر ششم:

به جای این که در شب­های من خورشید بگذارید

فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید

همیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونم

به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید

همین که عشق من شد سکّه ی یک پولِ این مردم

مرا بر سفره های هفت سینِ عید بگذارید

خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی گویم

به روی دردهای کهنه ام تشدید بگذارید

ببخشیدم! برای این که بخشش از بزرگان است

خطاهای مرا پای خطای دید بگذارید

گرفته ناامیدی کلّ دنیای مرا، ای کاش

شما آن را به نام کوچکم «امّید» بگذارید


شعر هفتم:

در من نویدِ جنگِ غـم انگیزِ دیگریست

در چشم هام جراتِ چنگیز دیگریست

جنگِ میان ما دو نفر کشته می دهد

وقتی کـه دستهات گلاویز دیگریست

فهمیده ام که داغِ جنوب از وجود توست

اهواز بی حضـور  تـو، تبریزِ دیگریست

با نخل های شهر شما شرط بسته ام

پشت خزان طی شده پاییز دیگریست

در دادگاه کافه تفاوت نمی کند

وقتی خدای قصّه سرِ میزِ دیگریست


واژگان کلیدی: اشعار امید صباغ نو،نمونه شعر امید صباغ نو،شاعر امید صباغ نو،شعرهای امید صباغ نو،شعری از امید صباغ نو،یک شعر از امید صباغ نو،غزل امید صباغ نو،غزلیات امید صباغ نو،غزل های امید صباغ نو،غزلی از امید صباغ نو،گلچین بهترین و زیباترین اشعار امید صباغ نو،شعر سنتی امید صباغ نو.

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*