قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار ادیب برومند

اشعار ادیب برومند

به این پست امتیاز بدهید

شعر نخست :

 

اى خوشا با تو راه پیمودن

باب گفت وشنود بگشودن

اى خوشا با تو در هواى وصال

رهِ دل عاشقانه پیمودن

صبحگاهى به برگ ریزِ خزان

از زبان تو راز بشنودن

برگ ها زیر پاى افشردن

کفش ها روى خار فرسودن

در بر چون تو دلبرى شیرین

پاىِ نخلى بلند آسودن

جاى گل هاى پژمریده ی باغ

محو آن روى لاله گون بودن

کاستن از غم و پریشانى

بر سرور و نشاط افزودن

سرنهادن به روى سینه ی هم

اشک شوق از دو دیده پالودن

آخر اندر کنار هم خفتن

لب به لب هاى یکدگر سودن

 

ادیب ! پاس این خاطرات را چو

غزلى دلنواز بسرودن

 


شعر دوم:

 

همراز جنون از دل سودایی خویشم

بازیگر اندیشه به تنهایی خویشم

بنما رهِ بازارچه ی بیخبران را

بر من که زیان دیده ی دانایی خویشم

بس درّ گران کز صدف خاطر من زاد

شاکر ز غنای دل دریایی خویشم

گر هیچ ندارم دلِ چون آینه دارم

اسکندرِ وقت از ره دارایی خویشم

رسوایم اگر در نظر شیخ ریاکار

خرسندم و نازنده به رسوایی خویشم

غم نیست که پیرِ مه  و سالَم بشناسند

در خلوت دل شاهد برنایی خویشم

درمان دلم یافت نشد هر چه که گشتم

درمانده به روی دل شیدایی خویشم

با خویش نیَم رام و ز غیرم همه بیزار

آن لحظه که با شاهد رویایی خویشم

سِیر گل از آنِ دگران باد، ادیبا

من هم نفس لاله ی صحرایی خویشم

 


شعر سوم:

 

مهربان شو که مهرگان آمد

مهرگان شاد و مهربان آمد

شادمان باش و مهربانی کن

شادی و مهر توأمان آمد

مهرگان جشنِ شادمانی‏هاست

شاد از آن باغ و بوستان آمد

بارِ دیگر به شیوه‏ای دلخواه

باغ و گلزار، دلستان آمد

جشنِ فرخنده‏ی نیاکان است

زین سبب راحتِ روان آمد

یادگاری است از قوی ‏دستان

که خوش از عهدِ باستان آمد

گل که پژمرد از حرارتِ تیر

از نسیمِ خزان جوان آمد

سوی جالیز بین که میوه و گل

در طراوت چه هم‏عِنان آمد

اعتدالِ هوا به رقص آورد

سرو را کز طرب روان آمد

رخت بستند جیرجیرک‏ها

در چمن مرغِ نغمه ‏خوان آمد

مهر، بر ما فِشانَد آن نوری

که از او تیرگی نهان آمد

رفعِ افسردگی شد از گرما

تا نسیمِ خزان وزان آمد

مهر ما را دهد فراوان سود

سودمندیش بی‏کران آمد

تا بود نور باقی اندر مهر

بر بقایِ زمین ضَمان آمد

مهر ما را به مهربانی خواند

کاین پیام‏آور از جَنان آمد

دوستی ارمغانِ پَردیس است

که بهین‏گونه ارمغان آمد

هرکه از مهر بهره ‏ای کم داشت

بر تن از بهرِ او زیان آمد

مهر، سرچشمه ‏ی محبّت‏هاست

کآبش از خیر، نوشِ جان آمد

 


شعر چهارم:

 

آن شب از دفتر چشم تو غزل ها خواندم

چه غزل ها که به یاد دل شیدا خواندم

موج مى زد ز فریبا نگهت عشوه و ناز

وآنگه از چشم تو دلجویى دریا خواندم

آن شب آن چهره ی تابنده و تاب سر زلف

دیدم و قصه ی بى تابى فردا خواندم

محو شوق از نگه جاذبه خیز تو شدم

راز سرمستى از آن ساغر صهبا خواندم

راز شیدایى و پا بر سر آرام زدن

در سراپاى وجودت به تماشا خواندم

تا گشودى دو لب بوسه طلب را به سخن

نکته ها زآن لب شیرین شکرخا خواندم

این که افروخت به بیدارى من شمع مراد

درس عشقى است که در عالم رویا خواندم

آن حقیقت که ز دیدار خرد پنهان بود

در خط جام به دمسازى مینا خواندم

راز هر مذهب و دین مکتب انسانى بود

که بسى نکته در این مکتب والا خواندم

 

شرح پایندگى عشق و هنر بود ادیب

آنچه در حاشیه ی دفتر دنیا خواندم

 


شعر پنجم:

 

سینه ام جز جایگاهِ آهِ دردآلود نیست

آرى این کانون آتش خیز را جز دود نیست

در گذرگاه جهان،کو رهروى صافى ضمیر

کز غمش آینه ی خاطر،غبارآلود نیست

قلب ما خونین دلان بى غش بود چون زرّ سرخ

این که ما داریم،آرى قلب سیم اندود نیست

عشق را نازم که هم درد است و هم درمان مرا

عاشق از غم گرچه رنجور است،ناخشنود نیست

هر که را شد دامن اندیشه چون دریا بسیط

در بساط همتش اندیشه ی کمبود نیست

در تعلق سود اگر خواهى،بجو کالاى عشق

ورنه زین سوداى بى حاصل کسى را سود نیست

تا مرا چشمى است گریان در فراق روى دوست

گردشم جز بر کنار جوى و طرف رود نیست

یار اگر عهد و وفا را سربه سر بدرود گفت

از سر کویش مرا هرگز سر بدرود نیست

شد وفا،فرسوده کالایى به عهد ما ” ادیب ”

کز گذشت روزگارش،تار هست و پود نیست

 


شعر ششم :

 

ﻧﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺯ ﺩﻝِ شیدای ﺑلهوس ﻣﺎ ﺭﺍ

نه بر ﻫﻮﺍﻯ دل ﺧﻮﻳﺶ ﺩﺳﺘﺮﺱ ما ﺭا

ﺣﺮﻳﻒ ﺑﻠﻬﻮﺳﻰ‌ﻫﺎﻯ ﺩﻝ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻋﻘل

کجاست عشق که برهاند ﺍﺯ ﻫﻮﺱ ﻣﺎ ﺭﺍ؟

ﭼﻮ ﻏﻨﭽﻪ‌ﺍﻳﻢ،نه ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮔﻞ ﮔﺮﻳﺒﺎﻥ ﭼﺎک

اگرچه خَست بسی،نیشِ خار و خس ما را

نفس به سینه بود حبس و دل چو نی نالان

چرا که اهل دلی نیست همنفس ما را

به جرم آن که نواخوان گلشن هنریم

شکسته بال فکندند در قفس ما را

چه غم ،که همت یاری به داد ما نرسید

که نیست به ز خدا،یار و دادرس ما را

 

به قدر همت خود، در کمال کوشیدیم

اگر چه قدر ندانست هیچ کس ما را

به عالمی نفروشیم مهر دوست ” ادیب ”

که این متاع گران در زمانه بس ما را

 


شعر هفتم :

 

عاشقم لیک نه چونان که تو پنداشته ای

برمَکن ریشه ی عشقم که به دل کاشته ای

اشتباه از تو بوَد کز ره پندار غلط

عشق بی شائبه ام،بیهده پنداشته ای

من به پیکار دل خود سپر انداخته ام

تا تو در شهر وجاهت علم افراشته ای

من نه آنم که خود آسان به کسی دل بازم

تو که بردی دل من،وه چه هنر داشته ای !

تو بدان لحت دلاویز که داری به سخن

پرده از کار من دلشده برداشته ای

به هوای تو دلم پر زند اما افسوس

که مرا چون دگران بلهوس انگاشته ای

نسخه ی شعر ترت،نافه ی چین است ” ادیب ”

در گریبان هنر، مشک تر انباشته ای


واژگان کلیدی:عبدالعلی ادیب برومند،استاد ادیب برومند،ادیب برومند جبهه ملی،اشعار ادیب برومند،نمونه شعر ادیب برومند،شاعر ادیب برومند،شعرهای ادیب برومند،شعری از ادیب برومند،یک شعر از ادیب برومند،غزل غزلیات غزل های غزلی از ادیب برومند،اديب برومند .

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*