دلکا هیچ خبر داری‌ کان ترک پسر

قاآنی شیرازی – قصیده شماره 109

د‌ر ستایش مهد کبری و ستر عظمی کافلة الملک عاقلة الدوله مام پادشاه ناصرالدین شاه

دلکا هیچ خبر داری‌ کان ترک پسر

دوشم از ناز دگر بار چه آورد به سر

با لب نوش آمد شب دوشین به سرای

حلقه بر در زد و برجستم و بگشودم در

تنگ بگرفتمش اندر بر و بر تنگ دهانش

آنقدر بوسه زدم‌کز دو لبم ریخت شکر

گفت قاآنیا تا کی خسبی به سرای

خیز کز روزه شد اوضاع جهان زیر و زبر

غالباً مست چنان خفته ای اندر شعبان

کز مه روزه و از روزه تو را نیست خبر

گفتم ای ترک دلارام مگر بازآمد

رمضان آن مه شاهد کش زاهد پرور

گفت آری رمضان آمد و گوید که به خلق

رقم از بار خدا دارم و از پیغمبر

راست‌ گویی‌ که ز نزد ملک الموت رسید

که ز ره نامده روح از تن من‌ کرد سفر

رمضان کاش نمی‌آمد هرگز به جهان

تا نمی‌رفت مرا روح روان از پیکر

مر مرا روزه یک ‌روزه درآورد ز پای

تا دگر روزه ی سی‌روزه چه آرد بر سر

من شکر بودم و بگداختم از بی‌آبی

گرچه رسم است که بگدازد از آب شکر

من‌ گهر بودم و آوردم دریا ز دو چشم

گرچه شک نیست‌ که از دریا آرند گهر

می‌شنیدم‌ که ز همسایه به همسایه رسد

گه‌ گه آسیب و نمی‌کردم از آن‌کار حذر

دیدی آخر که ز همسایگی زلف و میان

شد چسان رویم باریک و سرینم لاغر

مردم دیده‌ام از جنبش صفرای صیام

صبح تا شب یرقان دارد همچون عبهر

شام زاندوه علایق شودم تیره روان

صبح زانبوه خلایق شودم خیره بصر

بَدَل بانگ نیم بانگ مؤذن در گوش

عوض خون رزم خون دل اندر ساغر

خلق گویند در آتش نگدازد یاقوت

بالله این حرف دروغ است و ندارم باور

زانکه یاقوت لبم ز آتش صفرای صیام

صاف بگداخت بدانسان ‌که ازو نیست اثر

غصه ‌ها دارم ناگفتنی از دور سپهر

قصه ها دارم نشنفتنی از جور قدر

وقت آن آمد کان واعظک از بعد نماز

همچو بوزینه به یکبار جهد بر منبر

آسیا سنگی بر فرق نهد از دستار

ناو آن آس شود نایش و گردن محور

من ‌که بی‌ غمزه نمی‌خواندم یک روز نماز

ورد بوحمزه چسان خوانم هر شب به سحر

گفتم ای روی تو بر قد چو به طوبی فردوس‌

گفتم ای زلف تو بر رخ چو بر آتش عنبر

خط تو برجی از مشک و د ر ‌آن برج سهیل

لب تو دُرجی از لعل و در آن درج ‌گهر

زلف چون غالیه‌ات غالی اگر نیست چرا

نرسد زآتش روی تو بدو هیچ ضرر

زهر چشم تو چرا زان خط مشکن افزود

راستی دافع زهرست اگر سیسنبر

از دل سخت تو شد چهره‌ام از اشکم سیم

وین عجب نی که زر و سیم برآید ز حجر

دل من رهرو و زلفت شب و رخسارت ماه

شب همان به‌ که به مهتاب نمایند سفر

ز لفکانت دو غلامند سیه‌ کاره و دزد

که نهادستند از خجلت بر زانو سر

یا دو گبرند سیه‌چرده که آرند سجود

چون براهیم زراتشت همی بر آذر

یا نه هستند دو هندو که به بتخانهٔ ی گنگ

پشت ‌کردستند از بهر ریاضت چنبر

یا نه دو زنگی جادوگر آتشبازند

که همی بر زبر سرو فروزند اخگر

یا نه بنشسته به زانو بر ماه مدنی

از سوی راست بلال از طرف چپ قنبر

این عجب نیست به هر خانه‌که تصویر بود

گر در آن خانه ملک را نبود هیچ گذر

عجب آن است که هر جا تو ملک‌وار روی

خلق حیرت‌زده مانند به مانند صور

غم‌مخور زآنکه‌ به‌ یک‌حال ‌نماندست جهان

شادی آید ز پس غصه و خیر از پی شر

به‌کسوف اندر پیوسته نپاید خورشید

به وبال اندر همواره نماند اختر

رمضان عمر ملک نیست ‌که ماند جاوید

بلکه چون خصم ولیعهد بود زودگذر

ماه شوال ز نزدیکی دورست چنانک

مردم چشم ز نزدیکی ناید به نظر

اینک از غره ی غرار گره بازگشای

که بر آن طره ی طرار گره اولی‌تر

نذر کردم صنما چون مه شوال آید

نقل و می آرم و طنبور و نی و رامشگر

صبح عید آن‌گه کز کوه برآید خورشید

کوه را جامه ی زربفت نماید در بر

وام یک‌ماهه‌کت از بوسه به من باید داد

همه را بازستانم ز تو بی‌بوک و مگر

بوسه ای‌که در آن تنگ‌دهان جمع‌شدست

به شمار از تو بگیرم سپس یکدیگر

همی همی بوسمت از شوق و تو چون ناز کنی

به ادب گویمت ای ماه غلط شد بشمر

تا تو هم وارهی از زحمت یک‌ماه صیام

مدح مستوره ی آفاقت خوانم از بر

مهد علیا ملک دهر دُر دُرج وجود

ستر کبری فلک جود مه برج هنر

قمر زهره بها زهره ی خورشید شرف

هاجر ساره لقا ساره ی بلقیس‌گهر

شمس‌‌خوانمش به‌عفت نه قمر کاهل لغت

مهر را ماده شمارند همه مه را نر

همچو خورشید عیان است و ز خلق است نهان

که هم از پرتو خویش است مر او را معجر

ای به هرحال تو را بوده ز باری یاری

وی به هر کار تو را آمده داور یاور

عکسی ار افتد زآیینه ی حسن تو به زنگ

می‌نماند ز سیاهی به همه زنگ اثر

در ازل آدم اگر مدح تو می‌کردی ‌گوش

هیچ کس تا ابد از مام نمی‌زادی کر

ور به ظلمات جمال تو فکندی پرتو

ایمن از وحشت ظلمات شدی اسکندر

گر زنان حبشی روی تو آرند به یاد

به جز از حور نزایند همی تا محشر

واجب آمد که مشیت نهمت نام از آنک

آفرینش ز تو گردید عیان سرتاسر

آفرینش ز تو پیدا شد ها منکرکیست

تاش گویم به سراپای ولیعهد نگر

ثانی رابعه ای در ورع و زهد و عفاف

تالی آمنه ای درکرم و حسن سیر

عیسی از چرخ زند عطسه اگر روح‌القدس

عوض عود نهد موی تو را بر‌ مجمر

مگر از عصمت تو روح و خرد خلق شدند

که به آثار عیانند و به صورت مضمر

گر در آن‌دم‌که خلیل‌الله بتها بشکست

نقش رخسار تو بر بت بکشیدی آزر

من برانم‌که براهیم ستغفارکنان

بت بنشکستی و برگشتی زی‌ کیش پدر

بس ‌عجب‌نیست‌که از یمن عفافت تا حشر

مادر فکرت من بکر بزاید دختر

عصمتت‌بر خون‌ گر پرده‌کشیدی به عروق

خون برون نامدی از رگ به هزاران نشتر

وندر اوهام اگر عفت تو جستی جای

نام مردان جهان راه نبردی به فکر

نسل ها قطع شدی ورنه پس از زادن تو

نطفه ای در رحم مام نمی‌گشت پسر

سدی از عصمت تو گر به ره باد کشند

تا به شام ابد از جای نجبند صرصر

تا دمد نیلوفر افتان خیزان به چمن

باد افتان خیزان خصم تو چون نیلوفر

لاله سان لال بود خصمت و بادا شب و روز

خون سرخش به ‌رخ و داغ سیاهش به جگر

شعر قاآنی اگر نطفه به زهدان شنود

از طرب رقص نماید به مشیمه ی مادر

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها