گر تو از عاشقان یزدانی
یا تو سرمست جام سبحانی
همچو جانان ز بند جان برخیز
گر طلبکار وصل جانانی
حجره دل ز دیو خالی کن
گر تو در شهر تن سلیمانی
ور سلیمان ملک خود شده ای
بنما خاتم سلیمانی
یوسف مصر آسمانی را
برکش از قعر چاه ظلمانی
خلعت پادشاهیش در پوش
بنشانش به تخت سلطانی
تشنه لب می روی دریغ دریغ
مانده محروم ز آب حیوانی
مرشد راه را به چنگ آور
ره بریدن به خویش نتوانی
ور تو تنها روی درین ره عشق
بی شک اندر رهش فرو مانی
خودپرستی مکن خدای پرست
ورنه بی شک ز بت پرستانی
هر که خودبین بود چو ملعون است
اینچنین است قول سبحانی
قول رحمن بگیر و ره می رو
بگذر از قولهای شیطانی
گر به قول خدای کار کنی
به حقیقت بدان که انسانی
شمس تبریز نور سبحانی
خانه دل ز دیو بستانی