چون آتشین دمی را یکدم تو می نپوشی

چون آتشین دمی را یکدم تو می نپوشی

ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی

ای جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین

زین سان که تو نهادی قانون می فروشی

سرنای جان ها را در می دمی تو دم دم

نی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی

روپوش برنتابد گر تاب روی آن است

پنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی

بر گرد شیر گردی ای جان عشق ساده

یا اینکه سرخ چشمی یا خود سیاه پوشی

گر زانکه عقل داری دیوانه چون نگشتی

ور نی ز عقل عشقی با عشق چند کوشی

اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش

بس نعره ای شنیدم در زیر هر خموشی

نوش است سر به سر جان گر بشنوی تو پنهان

چون جام شمس لدین را از عشق تو نپوشی

گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانند

گفتا چو وقت آید تو نیز می نپوشی

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها