ای لعل لب تو را بها نی
و آنجا که تویی بجز عطا نی
سیاره همی روند بی ما
صد مشک روانه و سقا نی
بی چشمانند همچو یعقوب
بینا شده چشم توتیا نی
رنجورانند همچو ایوب
دریافته صحت و دوا نی
ره پویانند همچو ماهی
بینند طریق ها ضیا نی
آن جاجا گفتن ز روی چشم است
آن جا همه هستی است و جا نی
از رشک تو من دهان ببندم
شرح تو رسد به منتها نی
افزون ز هزار بیت گفتم
بیتی که بود درو شفا نی
هجران و فراق جانفشارت
صد درد درو یکی صفا نی
خاموش شود مگو فراوان
در دل تو بگو دوا نی
تبریز برو دوای جان کن
اکنون بروی دگر فضا نی