از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بود

صائب تبریزی- غزل شماره 2626

 

از قبول نقش، دل دایم پریشان حال بود

گر غباری داشت این آیینه از تمثال بود

از تهی چشمان گره در کار من امروز نیست

آب کشت من مدام از چشمۀ غربال بود

از گشاد لب در تشویش واشد بر رخش

در رحم از فکر روزی طفل فارغبال بود

خاک زن در چشم خودبینی که از آب حیات

سدّ اسکندر همین آیینۀ اقبال بود

آهوان از تنگ میدانی به من گشتند رام

بس که از شور جنونم دشت مالامال بود

داغ خوش پرگاری من بود خال نوخطان

تا دل سوداییم در حلقۀ اطفال بود

دل خنک شد تا دهن بستم ز حرف نیک و بد

مهر خاموشی تب گفتار را تبخال بود

عمر من شد صرف صائب در تمنّای محال

تار و پود هستی من رشتۀ آمال بود

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها