
صائب تبریزی- غزل شماره 2103
گر در میان هوا چو حبابت نمی گرفت
دریا به هیچ و پوچ حسابت نمی گرفت
می داشتی گر از دل بیدار بهره ای
شب دیدۀ ستاره به خوابت نمی گرفت
گر پیچ و تاب عشق نمی گشت مهربان
شیرازه در بغل چو کتابت نمی گرفت
درهم نمی فشرد اگر درد دل ترا
مغز جهان شمیم گلابت نمی گرفت
مجنون صفت ز عقل اگر ساده می شدی
اندیشۀ خطا و صوابت نمی گرفت
یک چند، جوش در دل خم گر نمی زدی
کام از لب پیاله شرابت نمی گرفت
می داشت گوهر تو اگر مغز آگهی
دنیا به دام موجِ سرابت نمی گرفت
باریک اگر نمی شدی از بوتۀ گداز
چون ماه عید، چرخ رکابت نمی گرفت
می کرد خامسوز ترا آتش شباب
پیری اگر خبر ز کبابت نمی گرفت
صائب چراغ خانه و شمع مزار بود
دل، گرد اگر ز عالم آبت نمی گرفت