
صائب تبریزی- غزل شماره 1948
آدم نه ایّ و روضۀ رضوانت آرزوست
خاتم نه ایّ و دست سلیمانت آرزوست
زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او
چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست
چشم طمع به ملک سکندر مکن سیاه
گر همچو خضر چشمۀ حیوانت آرزوست
چون شبنم آبگینۀ خود بی غبار کن
گر سیر باغ و گشت گلستانت آرزوست
چون شانه باش تختۀ مشق هزار زخم
گر ره در آن دو زلف پریشانت آرزوست
چندی چو غنچه سر به گریبان خود بکش
زین باغ اگر چو گل لب خندانت آرزوست
چون گوهر از غبار یتیمی متاب روی
گر ساحل مراد ز عمّانت آرزوست
مجنون صفت ز مشق جنون برمدار دست
مدّی اگر ز دفتر احسانت آرزوست
بیرون در گذار طمع های خام را
گر جبهۀ گشادۀ دربانت آرزوست
چون مور در حلاوت گفتار سعی کن
مسند اگر ز دست سلیمانت آرزوست
دندان به دل فشار درین باغ چون انار
بویی اگر ز سیب زنخدانت آرزوست
یک چند خون دل خور و بر لب بمال خاک
گر سینه ای چو کان بدخشانت آرزوست
چون شبنم آب کن دل خود را درین چمن
گر وصل آفتاب درخشانت آرزوست
هرگز نبوده است دو سر هیچ خوشه را
بگذر ز سر اگر سر و سامانت آرزوست
پرهیز می کند ز تو دیو سیاهکار
وین طرفه کز فرشته نگهبانت آرزوست
این آن غزل که سعدی و ملّای روم گفت
موری نه ایّ و ملک سلیمانت آرزوست