
شاطر عباس صبوحی قمی
غزل شماره 38
( این شعر در برخی منابع به عبدالرحمان جامی نیز نسبت داده شده است ، در نسخه ی کتابخانه ی محمدحسن علمی نیز این موضوع ذکر شده است ) .
غبار نیست که بر گرد عارض ترش است این
گذشته پادشه حُسن گرد لشکرش است این
نه خط غالیه سا دور عارض مهش است این
همای حُسن پریده است و سایه ی پرش است این
ستاده بر سر نعشم ، گرفته دست به مژگان
که این قتیل نگاه من است و خنجرش است این
کتاب نیست که میخواند آن نگار به مکتب
کند حساب شهیدان خویش و دفترش است این
نشان آبله دیدم به روی یار بگفتم
قسم به آیه ی رحمت که اصل جوهرش است این
هزار مرتبه بر قبر من گذشت و نگفت او
که این شهید ، شهید من است و مقبرش است این
نظر در آینه کرد آن نگار رو با خود گفت
خوشا به حال دل عاشقی که دلبرش است این