گل در چمن رسید و قدم بر هوا گذاشت

بیدل دهلوی- غزل شماره 794

گل در چمن رسید و قدم بر هوا گذاشت

جای دگر نیافت‌ که بر رنگ پا گذاشت

تعمیر رنگ ز آب و گل اعتماد نیست

نتوان بنای عمر به دوش وفا گذاشت

عمری ا‌ست خاک من به سر من فتاده است

این‌ گرد دامن تو ندانم چرا گذاشت

واماندۀ قلمرو یأسم چو نقش پا

زین دشت هر که رفت مرا بر قفا گذاشت

می‌خواست فرصت از شرر کاغذ انتخاب

رنگ پریده بر ورقم نقطه‌ها گذاشت

رفتم ز خویش لیک به دوش فتادگی

برخاستن غبار مرا بی ‌عصا گذاشت

هرجا روی غنیمت یک دم رفاقتیم

ما را نمی‌توان به امید بقا گذاشت

با خود فتاد کار جهان از غرور عشق

آه این چه ظلم بود که ما را به ما گذاشت

زین‌ گردن ضعیف ‌که باریکتر ز موست

باید سر بریده به تیغ قضا گذاشت

آن را که عشق از هوس هرزه وا خرید

بُرد از سگ استخوان و به پیش هما گذاشت

بیدل عروج جاه خطرگاه لغزش است

فهمیده بایدت به لب بام پا گذاشت

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها