
بیدل دهلوی- غزل شماره 2239
سرخوشِ آن نرگسِ مستانهایم
ما گدایانِ درِ میخانهایم
قید دل، ما را املْ فرسود کرد
در کمند ریشهٔ این دانهایم
شغلِ سر چنگِ حوادث مفت ماست
زلفِ بیداد آشنای شانهایم
چون سحر جیبی که ما وا کردهایم
خندهٔ بیمطلب دیوانهایم
بی چراغ از ما که مییابد سراغ؟
خانهٔ گم کردهٔ پروانهایم
اسم ما تهمتکش وصف است و بس
گر پُر و خالی، همین پیمانهایم
بت پرستی باعث ایجاد ماست
برْهَمَن زادان این بتخانهایم
گر نفس سرمایهٔ این فرصت است
آشنا تا گفتهای، بیگانهایم
ما و من پُر سِحر کار افتاده است
هر چه میگوییم هست، امّا نهایم
بیدل از وهمِ جنونْ سامان مپرس
گنج ناپیدا و ما ویرانهام