
صندلی در جاده منتظر است .
آفتاب می آید و می رود .
باران می آید و می رود .
برف می آید و می رود .
اما تو نه از جاده می آیی
نه از قلب من می روی !
*****
مگر از زندگی چه می خواست
جز شانه مردی برای تحمل اشکهایش ؟
همه آسوده بخوابند
او از جاده های نامهربان گذشت
و هیچ مردی ندانست
از گریه تا گناه چقدر فاصله ست !
*****
نیامدنت بوی نرگس می دهد
و باغچه ای که با گریه آبش می دادم
حالا عطر پاییز به خود گرفته است
از دیوارهای دلم بوی خون بیرون می زند
بی تابم !
*****
بدون تو ثانیهها را توی سطل میریزم
زمان را مچاله میکنم
بی صدا درد میکشم
فریاد گویا مرهمی موقت است
اما بلد نیستم،
بلد نیستم ازین پنجره ها بگذرم.
من روزی باد بودم
امروز مردابم.
*****
به مخروبه ی تردید بازگشتم
وارونه در آینه
تصویر یقینت بودم
دست هایم
در شکسته ها برید
و چشمان سرخ حادثه
از پیوند رگ ها گریخت .
واژگان کلیدی: اشعار پونه ندایی،نمونه شعر پونه ندایی،شاعر پونه ندایی،شعرهای پونه ندایی،شعری از پونه ندایی،یک شعر از پونه ندایی،شعر کوتاه پونه ندایی،شعر نو پونه ندایی.





