
آذر بیگدلی – قطعه شماره 47
چهل هندوانه، چو گوی زبرجد
که کردیش غلتان ز چوگان سیمین
نه هر یک سپهری و از دانه هایش
سعود کواکب از آن همچو پروین
چو پستان شیرین و پرویز شترش
چو خون دل کوهکن صاف و رنگین
گمان سر دشمنان تو کردم
به سرگشتگان بس که بودند سنگین
سراسر گرفتم به کف هر یکی را
دو نیم از ره کینه کردم بسکین
ز هر یک، دو فیروزه گون جام پرخون
کشیدم به سر، تا شدم کام شیرین
الهی بود تا بود شادی و غم
محب تو شاد و عدوی تو غمگین