
روزی حکیمی راهی دهی شد. زنی که مجذوب سخنان او شده بود از حکیم درخواست کرد تا مهمان او باشد. حکیم پذیرفت و خود را آماده ی رفتن به خانه ی زن نمود.
کدخدای دهکده خود را به حکیم رسانید و گفت : ” این زن هرزه است ، به خانه ی او نروید ” !
حکیم به کدخدا گفت : ” یکی از دستانت را به من بده ”
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان حکیم گذاشت
آنگاه حکیم گفت : ” حالا کف بزن ” !
تعجب کرد کدخدا بیشتر شد و گفت : ” هیچ کس نمی تواند با یک دست کف بزند ”
حکیم لبخندی زد و گفت: ” هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد ، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند ، مردان و پول هایشان است که از این زن ، زنی هرزه ساخته اند. برو و به جای نگرانی برای من، نگران خودت و دیگر مردان دهکده باش ” !
واژگان کلیدی : یک داستان درباره،معنای،معنی،چیست،یعنی چه،یعنی چی،چیه،در مورد توضیح تعریف،داستان کوتاه،داستانک،قصه،یک دست صدا نداره،به چه معناست،را توضیح دهید،حکایت،ریشه تاریخی،تاریخچه.





