
خواب بودی که سینه خیز نوشتم
تاریکی اتاق، تمامش نکرد
خواب بودی و روی کاغذها
تکرار قتلها و آینه ها بود
اما این گوشه از جهان که بی خبرم میکند
اینجا که با تو گل میاندازم
خطی از خون این خیابان ها
برای چند لحظه فراموش می شود
در را می بندیم
تا نشنویم نبینیم
چند سالمان شده آخر که هرچه غمگینتریم
کمتر می شود بتوانیم درست حسابی ، تمیز گریه کنیم
جایی در پوستت مثل گوزن فرو می روم
و فکر می کنم که سرنوشت مان این نیست
باید به فکر تعمیر ساعتی باشیم
که از بس به فکر ماست
صبح ها
بیدار باشش را نمی زند .
واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو،پگاه احمدي .





