
پروین اعتصامی
قطعه شماره 48
سپید و سیاه
کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
به بام لانه بیاراست پر، ولی نپرید
رسید بر پرش از دور، ناوکی جانسوز
مبرهن است که از آن طعنه بر دلش چه رسید
شکسته شد پر و بالی، نزار گشت تنی
گسست رشته ی امیدی و رگی بدرید
گذشت بر در آن لانه، شامگه زاغی
طبیب گشت، چو رنجوری کبوتر دید
برفت خار و خس آورد و سایبانی ساخت
برای راحت بیمار خویش، بس کوشید
هزار گونه ستم دید، تا به روزن و بام
ز برگهای درختان سبز پرده کشید
ز جویبار، به منقار خویش آب ربود
به باغ، کرد ره و میوه ای ز شاخی چید
گهی پدر شد و گه مادر و گهی دربان
طعام داد و نوازش نمود و ناله شنید
ببرد آن همه بار جفا که تا روزی
ز درد و خستگی و رنج، دردمند رهید
به زاغ گفت: چه نسبت سپید را به سیاه؟
تو را به یاری بیگانگان، چه کس طلبید
بگفت: نیت ما اتفاق و یکرنگی است
تفاوتی نکند خدمت سیاه و سفید
تو را چو من، به دل خرد، مهر و پیوندیست
مرا بسان تو، در تن رگ و پی است و ورید
صفای صحبت و آیین یکدلی باید
چه بیم، گر که قدیم است عهد، یا که جدید
ز نزد سوختگان، بی خبر نباید رفت
زمان کار نباید به کنج خانه خزید
غرض، گشودن قفل سعادتست به جهد
چه فرق، گر زر سرخ و گر آهن است کلید