از وفایی بلبل آن بوستان

وفایی مهابادی – سایر اشعار شماره 12

مثنوی

 

از وفایی بلبل آن بوستان

بشنوید ای دوستان این داستان

با جوانی سرخوش و مست و خراب

آشنا بودم در ایام شباب

چون که حسن و رنگ و روی تازه داشت

دل به رویش عشق بی اندازه داشت

گاه چون پروانه سرگردان او

گه چو بلبل عاشق و حیران او

روزگاری چشم در وی داشتم

تخم یک رنگی به دل می کاشتم

دوستان و آشنایانی شفیق

خویش و پیوند و رفیقانی صدیق

گاه گاهم پند دادندی به جان

دور شو از صحبت آن نوجوان

این جوان از دین و دل آواره است

بی نماز و روزه و می خواره است

صحبت نااهل زهر قاتل است

دافع جمعیت اهل دل است

صحبت نااهل بیمارت کند

در نظرها همچو خس خوارت کند

ترک صورت کن به معنی بازگرد

رو اسیر شاه باش و بازگرد

عاقبت روزی برای امتحان

رفتم اندر باغ با آن نوجوان

فصل گلشن بود و هنگام بهار

باغ رنگین بود چون رخسار یار

بر کنار جویبار دلفریب

هر دو بنشستیم بی خوف رقیب

روی در هم کرده صحبت داشتیم

هیچ از صحبت فرو نگذاشتیم

بعد از آن گفتم که ای رو آفتاب

از تو می خواهم یکی جام شراب

بر لب جو جام می از دست دار

لذتی دیگر بود فصل بهار

خیز منشین می بیار و هان و مان

یک دو ساغر از خرابات مغان

گفت من در عمر خود نشنیده ام

از وفایی باده خواری بیش و کم

باورم ناید که تو می خورده ای

این خیالات از کجا آورده ای؟

پس قسم خوردم برای امتحان

می بخواهم خورد از آن می بی گمان

نیت من این نبُد گر می کشم

بلکه این بُد با زبان طعمش چشم

چون به سوگند منش کرد اعتماد

ناگهان برجست و رفت او همچو باد

بود یک ساعت کم و بیش آن دغل

رفت و آمد شیشه ای می در بغل

گفتگوهای نشاط انگیز کرد

شادمانه جام می لبریز کرد

داد بر دست من آن بی عقل و هوش

کاین می رنگین به یاد من بنوش

پیشم آرد جام می اندر زمان

من بر آن نیت زدم می بر زبان

جام می بگرفتم از دست جوان

می زدم باده ز دامان بر دهان

چون چشیدم با زبان آن زهرمار

طعم او بُد تلخ و شربش ناگوار

باز بر دستش نهادم جام می

گفتمش حاشا من و دیدار وی

پا شدم رفتم کنار جوی آب

من زبان را شستم از طعم شراب

چند بار از لای و گل وز آب جوی

من زبان خویش کردم شستشوی

گفتم ای یار زبانی بی صداع

امتحان کردم تو را من الوداع

رفتم و دیگر ندیدم روی او

دل بریدم من ز گفتگوی او

بعد سی سالی کم و بیش از قضا

بی خبر از گفتگوی مامضی

رهگذار من به شمدینان فتاد

حق تعالی رزق من آنجا نهاد

مرشد آن عصر عبیدالله بود

شیخ شمدینان دل آگاه بود

وصف آن سلطان اقلیم رشاد

ناید اندر زهن و تعریف عباد

اولیا تحت لوای خالقند

بندگان بر حالشان کی فایقند

من چگونه دم ز وصف او زنم

تا قیامت ار بگویم الکنم

بودم اندر خدمت آن خوش خصال

کاتب دیوان او تا هفده سال

او به واقع صاحب احوال بود

در حقیقت او هم از ابدال بود

هر چه وصف آن بزرگ دین کنم

خویشتن را باز کوته بین کنم

خفته بودم یک شبی در خانقاه

پیش پای آن بزرگ دین پناه

دیدم اندر خواب سه شخص مهیب

دست نفر زآن پیشم استادند زود

وآن دگر دستم گرفت و درربود

گفتم ای آزاده ماموران حق

روز و شب پیوسته در فرمان حق

از برای چیست این تعذیب من

از چه می خواهید این تادیب من

گفت رو خاموش می باش ای لئیم

زآنکه تو هستی ز اصحاب جحیم

آنچه تو کردی ز افعال غوی

باید اندر آتش دوزخ روی

چون شنیدم نام دوزخ آن زمان

دست و پایم خشک شد اندر زمان

پس مرا بردند جایی تیره فام

دوزخی، آنجا که مانند حمام

یک زمان بر فرش او گشتم مقیم

تا چه آید بر من از رب رحیم

شکر می کردم به دل من آن زمان

حمدلله نیستم آزرده جان

گر چه آنجا بود جایی تنگ و تار

شکر لله نیست اینجا جای نار

آن ملایک نیز گرداگرد من

بی خبر از فکرت و از درد من

فرش آن حمام ناگه در نظر

واژگون شد گشت نار پر شرر

آتش دوزخ به جانم درفتاد

آنچه من بودم خدایا کس مباد

شرح این سوز و گداز و این عذاب

می نگنجد در میان هر کتاب

من در آن دم خویشم آمد در نظر

بر سر صد کوه آتش پر شرر

الغرض من تا سه ساعت سوختم

عین آتش گشتم و افروختم

باز شد تبدیل فرش آن حمام

سوزش من تا به آتش شد تمام

من به حال خویشتن باز آمدم

باز چون انسان شدم سر تا قدم

پس نظر کردم بر اطراف یمین

دو نفر دیدم فتاده بر زمین

هر یکی را یک ملایک پشت سر

شتسشو دادی ورا زیر و زبر

چند نوع در فرش او انداخته

لای و گل از آب و از گچ ساخته

شستشوشان می زندندی متصل

بر در و دیوارشان زان لای و گل

من در ایشان خیره ماندم ناگهان

پیش من آمد یکی زان سه عوان

چیزکی برداشت مانند قلم

ریسمانی بر سرش پیچیده هم

پیش من آمد دهانش را گشاد

آن قلم را در دهان من نهاد

چون صدای با مهیب اندر مصاف

کآید از صد توپ یک دم بی خلاف

یا چو اندر نوبهاران یک جهان

رعد آید در خروش و در فغان

همچنین از کله ی من یک صدا

آمد و از گردن من  شد جدا

ذره ذره کله ی من شد به باد

حق فقط داند کجا هر یک فتاد

پس به امر حق دگر باره سرم

باز آمد بر تن و بر پیکرم

بار دیگر من چو با هوش آمدم

آن ملک را دست بر دامن زدم

آتش دوزخ کجا و این کجا

مهلتم ده زین تعب بهر خدا

بازم اندر آتش دوزخ مهل

مهلت من ده ولی زین لای و گل

کند مرا لای و گل از بیخ و بن

هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

آتش دوزخ مرا بس خوشتر است

زین گل و زین لای کو پس ابتر است

گفت واویلا مکن آرام گیر

رست جانت از عذاب آرام گیر

از برای خاطر پیغمبران

رحمتی کن بر من آشفته جان

پس به او گفتم چه بود این لای و گل

که مرا بگداخت یک دم جان و دل

گفت این زقوم بود ای دیده ام

در دهانت یک نفس مالیده ام

این جزای آنکه با آن نوجوان

در فلان تاریخ بهر امتحان

با زبان خود چشیدی طعم می

پس جدا گشتی هم از می هم ز وی

آن که تو دیدی جزای طعم بود

وای بر آن کس که می عقلش ربود

وای بر احوال آن می خواره ای

که ندارد جز جزایش چاره ای

آن کسانی می بود آمالشان

پس قیاس خود کن از احوالشان

پس به او گفتم که اینها چون شوند

معصیت گیر اوفتاده، چون روند

گفت اینان مردم می خواره اند

در عقوبت مانده و بیچاره اند

ما در این گفت و شنود بودیم حال

کز در آمد رهروی فرخنده فال

از در آمد یک عوان دیگری

شهد گفتار و فرشته منظری

گفت با من اینچنین فرموده حق

پس وفایی را فروشستم ورق

عفو کردم از گناهان عظیم

من که هستم خالق و رب رحیم

بهر اینها او شفاعت می کند

من دعای او نخوام کرد رد

من که زین شادی برآسودم ز غم

هر دو دست خویشتن برداشتم

چون نباشم شادتر ای ذوالمنن

گر ببخشایی تو اینها را به من

ای خداوند کریم و کارساز

ای به لطف خویشتن مجرم نواز

حق ذات پاکت ای رب ودود

بگذر از جرم وفایی هر چه بود

ناگهان زین حال کردم انتقال

خویش را دیدم به پای یک جبال

اندک اندک من که بالاتر شدم

شکر کردم پای بودم سر شدم

دیدم آنجا گلشن است و باغ و راغ

هر طرف گل ها درخشان چون چراغ

سر به سر قصر و درخت و گلشن است

گلشن اندر گلشن اندر گلشن است

باغ و راغ و قصر و گلشن بود و بس

وسعتی او را ندیده هیچ کس

دیدم از دور آن عیال نیکبخت

پشت خود داده به پای یک درخت

پس بدو گفتم مگر آزاده است

ز انتظارم من چنین استاده است

اندک اندک پیش رفتم خسته جان

در عذاب سخت دوزخ ناتوان

پیش رفتم گفتم ای نیک اخترم

همسرم ای همسرم هر دو سرم

چون ندیدی آتش دوزخ مگر

کاین چنین آسوده هستی در نظر

گفت من چیزی ندیدم از جحیم

خویشتن را دیده ام اینجا مقیم

گفتمش گردیده ام زار و نزار

گرسنه هستم، چه داری پیش آر

گفت من هم گشته چون اهل صیام

نیست پیش من کم و بیش از طعام

بعد از این گفتم که ما در این جهان

همچنین خواندم ز قرآن و بیان

هر چه نفست آرزوی آن کند

هست در جنت به برهان و سند

من به هر نیت ز انواع سمار

دست خود انداختم بر شاخسار

هر چه نامد میوه اندر دست من

ایستادم ناامید و ممتحن

ناگهان از غیبم آوازی رسید

آنچه خواهی زین مکان ناید پدید

اندکی باشید تو اینجا روان

پس مراد نفس خود بینی عیان

بعد از این گفتم که من اندر جهان

می شنیدم گاه گاه از عالمان

آن کسی کو بدترین امت است

قصه اش مدنظر در جنت است

نیست شک اینجا که فردوس برین

پس چرا کم وسعت است اینجا چنین

ای بسا فریاد واویلا زدم

کز چه زین جا من به دنیا آمدم

بود جنت تاکنون ماوای من

از چه رو باز این جهان شد جای من

کاشکی در خواب می دیدم جهان

بار دیگر من نمی دیدم جهان

چون نظر کردم به پیش خویشتن

آن بزرگ دین نشسته پیش من

دیده بود او آنچه اندر خواب من

بازگشتم پیش آن ارباب من

صبح چون تاریکی از عالم ربود

هر کسی این ماجرا بشنیده بود

بوسه بر دستم زدی شادی کنان

که تو از اهل بهشتی بی گمان

ای خداوند زمین و آسمان

جرم بین و جرم بخش بندگان

ای خداوند کریم و کارساز

واحد و فرد و صمد بنده نواز

حق نور پاک آن سلطان دین

فخر عالم رحمة للعالمین

صد درود و صد صلات و صد سلام

باد بر فخر عرب هر صبح و شام

دو صد و هشتاد هجرت بود عام

از پس غین این رساله شد تمام

رحمت حق باد بر این نیک مرد

از دعا جان وفایی شاد کرد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها