
همام تبریزی- غزل شماره 122
که می گوید که هست این صورت از گل
همه لطفی همه جانی همه دل
نه انسان گر ملَک روی تو بیند
شود حیران بران شکل و شمایل
سعادت باد رویت را در آن روز
که گردد آفتاب و ماه زایل
تماشا را به روز حشر رضوان
به استقبالت آید یک دو منزل
لب می گون و چشم نیم مستت
کند تدبیر عاقل جمله باطل
مغان خورشید را زان می پرستند
که از حسن رخت هستند غافل
سرِ دیوانگی دارد خردمند
مگر زلفت کشد در وی سلاسل
بجز افسانۀ حسنت نگویند
حدیثی با نمک در هیچ محفل
همام از بندگی دارد توقّع
قبولی تا شود مقبول و مقبل