شرط است که وقت برگ‌ریزان

نظامی گنجوی – لیلی و مجنون – شماره 64

صفت رسیدن خزان و درگذشتن لیلی

شرط است که وقت برگ‌ریزان

خونابه شود ز برگ ریزان

خونی که بود درون هر شاخ

بیرون چکد از مسام سوراخ

قاروره آب سرد گردد

رخساره ی باغ زرد گردد

شاخ آبله هلاک یابد

زر جوید برگ و خاک یابد

نرگس به جمازه بر نهد رخت

شمشاد در افتد از سر تخت

سیمای سمن شکست گیرد

گل نامه ی غم به دست گیرد

بر فرق چمن کلاله ی تاک

پیچیده شود چو مار ضحاک

چون باد مخالف آید از دور

افتادن برگ هست معذور

کآنان که ز غرقگه گریزند

ز اندیشه ی باد رخت ریزند

نازک جگران باغ رنجور

شیرین نمکان تاک مخمور

انداخته هندوی کدیور

زنگی بچگان تاک را سر

سرهای تهی ز طره ی کاخ

آویخته هم به طره شاخ

سیب از زنخی بدان نگونی

بر نار زنخ زنان که چونی؟

نار از جگر کفیده ی خویش

خونابه چکانده بر دل ریش

بر پسته که شد دهن دریده

عناب ز دور لب گزیده

در معرکه ی چنین خزانی

شد زخم رسیده گلستانی

لیلی ز سریر سربلندی

افتاد به چاه دردمندی

شد چشم زده بهار باغش

زد باد تپانچه بر چراغش

آن سر که عصابه های زر بست

خود را به عصابه ی دگر بست

گشت آن تن نازک قصب پوش

چون تار قصب ضعیف و بی‌توش

شد بدر مهیش چون هلالی

وان سرو سهیش چون خیالی

سودای دلش به سر درآمد

سرسام سرش به دل برآمد

گرمای تموز ژاله را برد

باد آمد و برگ لاله را برد

تب لرزه شکست پیکرش را

تبخاله گزید شکرش را

بالین طلبید زاد سروش

وز سرو فتاده شد تذروش

افتاد چنانکه دانه از کشت

سر بند قصب به رخ فرو هشت

بر مادر خویش راز بگشاد

یکباره در نیاز بگشاد

کای مادر مهربان چه تدبیر

کآهو بره زهر خورد یا شیر

در کوچگه اوفتاد رختم

چون سست شدم مگیر سختم

خون می‌خورم این چه مهربانیست

جان می‌کنم این چه زندگانیست

چندان جگر نهفته خوردم

کز دل به دهن رسید دردم

چون جان ز لبم نفس گشاید

گر راز گشاده گشت شاید

چون پرده ز راز بر گرفتم

بدرود که راه در گرفتم

در گردنم آر دست یکبار

خون من و گردن تو زنهار

کان لحظه که جان سپرده باشم

وز دوری دوست مرده باشم

سرمم ز غبار دوست درکش

نیلم ز نیاز دوست برکش

فرقم ز گلاب اشک تر کن

عطرم ز شمامه ی جگر کن

بر بند حنوطم از گل زرد

کافور فشانم از دم سرد

خون کن کفنم که من شهیدم

تا باشد رنگ روز عیدم

آراسته کن عروس‌وارم

بسپار به خاک پرده دارم

آواره ی من چو گردد آگاه

کآواره شدم من از وطنگاه

دانم که ز راه سوگواری

آید به سلام این عماری

چون بر سر خاک من نشیند

مه جوید لیک خاک بیند

بر خاک من آن غریب خاکی

نالد به دریغ و دردناکی

یار است و عجب عزیز یار است

از من به بر تو یادگار است

از بهر خدا نکوش داری

در وی نکنی نظر به خواری

آن دل که نیابیش بجویی

وان قصه که دانیش بگویی

من داشته‌ام عزیزوارش

تو نیز چو من عزیز دارش

گو لیلی ازین سرای دلگیر

آن لحظه که می‌برید زنجیر

در مهر تو تن به خاک می‌داد

بر یاد تو جان پاک می‌داد

در عاشقی تو صادقی کرد

جان در سر کار عاشقی کرد

احوال چه پرسی ام که چون رفت

با عشق تو از جهان برون رفت

تا داشت در این جهان شماری

جز با غم تو نداشت کاری

وان لحظه که در غم تو می‌مرد

غمهای تو راه توشه می‌برد

وامروز که در نقاب خاکست

هم در هوس تو دردناکست

چون منتظران درین گذرگاه

هست از قبل تو چشم بر راه

می‌پاید تا تو در پی آیی

سرباز پس است تا کی آیی

یک ره برهان از انتظارش

در خز به خزینه ی کنارش

این گفت و به گریه دیده‌تر کرد

وآهنگ ولایت دگر کرد

چون راز نهفته بر زبان داد

جانان طلبید و زود جان داد

مادر که عروس را چنان دید

گویی که قیامت آن زمان دید

معجر ز سر سپید بگشاد

موی چو سمن به باد برداد

در حسرت روی و موی فرزند

بر میزد و موی و روی می‌کند

هر مویه که بود خواندش از بر

هر موی که داشت کندش از سر

پیرانه گریست بر جوانیش

خون ریخت بر آب زندگانیش

گه ریخت سرشک بر سرینش

گه روی نهاد بر جبینش

چندان ز سرشگهاش خون رست

کان چشمه ی آب را به خون شست

چندان ز غمش به مهر نالید

کز ناله ی او سپهر نالید

آن نوحه که خون شود بدو سنگ

می‌کرد بر آن عقیق گلرنگ

مه را ز ستاره طوق بربست

صندوق جگر هم از جگر بست

آراستش آنچنان که فرمود

گل را به گلاب و عنبرآلود

بسپرد به خاک و نامدش باک

کآسایش خاک هست در خاک

خاتون حصار شد حصاری

آسود غم از خزینه‌داری

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها